فقیه قرآنی آیت الله العظمی محمد صادقی تهرانی

« گفت و گو با آیت الله دکتر محمّد صادقی تهرانی »

بخش چهارم

«شیوه برخورد قرآن با تحریف، تشابه و نسخ» (۱)

مجله بینات شماره ۳۳ بهار ۸۱

(244 KB) PDF دانلود نسخه
Download PDF File


بسم الله الرحمن الرحیم

بیّنات: در باب تحریف قرآن که اهل سنّت به شیعه نسبت می دهند که قائل به تحریفند این چه منشأیی دارد که بعضی از علمای شیعه این موضوع را تأیید می کنند.

آیت اللّه صادقی: اصولاً تحریف در قرآن به هر یک از پنج معنا ـ به جز یک معنا که عرض خواهد شد ـ حتّی از نظر کفّار نسبت به قرآن، مطرح نشده است. کفّار، ملحدین، مشرکین، یهود، نصاری، هرگز نسبت به قرآن قایل به تحریف لفظی نیستند. چنانکه هیچ کافری هم قایل به ظنّیّت دلالت قرآن نیست. این تنها مسلمانان هستند که احیاناً قایل به ابعادی از تحریف و ظنّیّت دلالی قرآن هستند و علّتش را قبلاً اشاره کردم. بعداً هم عرض می کنم.

تحریف از حرف است. حرف جانب کلام است. یعنی قرآن را به جانبی غیر از جانب قرآنی اش انداختن. و این دارای پنج مرحله است، یک مرحله، مرحلة تحریف معنوی است که قرآن را برخلاف نصّ و یا ظاهرش معنا کردن و تحمیل بر قرآن نمودن. هم کفّار، هم مسلمانها این گونه تحریف معنوی را نسبت به قرآن انجام می دهند. چهار مرحلة دیگر از تحریف در میان مسلمانان مطرح است که سه مرحله اش قایل دارد و یک مرحله اش قایل ندارد. عرض کردیم در میان کفّار هرگز قایل به تحریف لفظی، وجود ندارد، یک مرحله از چهار مرحله ای که حتّی مسلمانها هم چندان قایل به تحریف نیستند، تحریف به زیاده است. یعنی آیه ای، سوره ای، لفظی، کلمه ای به قرآن اضافه شده باشد. حتّی قایلان به تحریف هم مثل شیخ نوری در فصل الخطاب قایل به تحریف به زیاده نیست. حتّی روایاتی هم که شیعه راجع به تحریف به نقیصه یا جابه جا شدن قرآن، به آنها استناد می کند در آن روایات هم هرگز چنین مطلبی پیدا نیست که به قرآن الفاظی یا آیاتی اضافه شده باشد. بنا بر این سه مورد از پنج مورد تحریف می ماند. یک مورد تحریف به جابه جا شدن، یعنی آیه ای از جایی که دالّ بر مطلوبی است به جایی دیگر منتقل شده باشد.

دوم این است که لفظی عوض شده باشد. لفظی را از نظر صیغة ادبی تحریف کرده و به صیغة دیگر تحّول داده باشند که معنایش عوض شده. مثل ؛ «... يَطْهُرْنَ...»، (بقره، ۲/٢٢٢) که می گویند «یَطَّهَرْنَ» بوده است و دیگر تحریف به نقیصه است. چنانکه شیخ نوری روایاتی را نقل می کند که قرآن آیات ولایتش سقوط کرده یا بعضی آیات دیگر سقوط کرده است ! بنا بر این، از این پنج مرحلة تحریف، دو مرحله اش مورد بحث نیست. یکی تحریف به زیاده که قایلی ندارد، و یکی تحریف معنوی که قایل دارد ولی باطل است و لکن سه تحریف دیگر که انتساب نقص است به قرآن یعنی کم کردن از قرآن، یا لفظ را عوض کردن و یا جابه جا کردن، اینها قایل دارد.

مثلاً از جمله استاد ما مرحوم علّامة طباطبایی رضوان الله علیه در تفسیر المیزان در جای جای آن، اصرار دارند که قرآن تحریف نشده است ولی می گویند: اگر احیاناً تحریفی در قرآن باشد. تحریف در جابه جا شدن آیه ای از جایی به جای دیگر است. مثل آیة تطهیر، ایشان می فرمایند: «... إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرً...»، (احزاب، ۳۳/۳۳) جایش اینجا نیست. جایی دیگر بوده و تحریف شده و جابه جا شده. بنده عرض می کنم که هیچ جای قرآن برای آیة تطهیر بهتر از اینجا نیست. چر؟ برای اینکه خدا خواسته است دو تطهیر را برای اهل بیت رسالت محمّدی با هم جمع کند. یکی تطهیر خاندان رسول از نظر زنان که ؛ «يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ...»، (احزاب، ۳۳/۳۲) تطهیرِ تشریعی است. یعنی پاداش خوب بودن زنان پیغمبر دو برابر است و جزای بد بودنشان نیز به سبب ارتباط با بیت نبوّت دو برابر است ؛ یک جهت مربوط به وظیفة شرعی شخصی آنان است که حرام، حرام است ؛ واجب، واجب است، و یک جهت هم ارتباط با بیت نُبُوَّت است که اگر واجب را انجام بدهند به این بیت آبروی بیشتری داده اند و اگر حرام را انجام بدهند، بی آبرویی کرده اند. ولی اضافه بر این، تطهیر تکوینی هم بر مبنای تطهیر شرعی در اختصاص اهل بیت رسالت محمّدیّه است که طهارت علیای آنان در تمامی جهاتِ اخلاقی، عقیدتی، علمی، عملی وخَلقی در عالم امکان، مطلق بوده و از تمامی معصومان برتر است یعنی هیچ نقصانی، عقلی، فکری، اخلاقی، عقیدتی، عملی، در زمانهای عصمت ندارند و نخواهند داشت. خوب این هم پاسخ ما به مرحوم علاّمه طباطبایی بود که عرض کردیم.

اصولاً نسبت تحریف به قرآن، آن تحریفی که نقصانی است در دلالت قرآنی یا تحریف به نقیصه، یا تحریف به زیاده، یا تحریف به جابه جا شدن که معنا را عوض می کند یا تحریف لفظ که خود لفظ را کلّاً یا بعضاً عوض کنند این تحریفه، تهمت بسیار وقیحی نسبت به مقام مقدّس ربوبیّت است. کما اینکه ظنّی بودن دلالت قرآنی که پذیرش تحریفی معنوی در قرآن است، کذب و افترایی بزرگ نسبت به مقام ربانّی است که یا جاهل است و عاجز ! و یا ظالم است و خائن ! یا نتوانسته است قرآن را مبین و بیان و تبیان نازل کند ! و یا توانسته است و بر خلاف توانِ خود، ظلماً، عِداوتاً، خیانتاً «العیاذ باللّه» آن را ظنّیّ الدّلالة نازل کرده است تا مردم را گمراه کند !! در حالی که قرآن در بُعد درونی و در بعد برونی، در بُعد عقلانی و در کلّ ابعاد اسلامی، خاتم کتب است، حجّت بالغة دینی برای کلّ مکلّفان از زمان ظهورش تا دامنة قیامت است و اگر تحریف شده باشد نقضِ خاتمیّت است. نقضِ «... بَلاغٌ لِلنَّاسِ...»، (ابراهیم، ۱۴/۵۲) است. نقضِ «... هُدًى لِلنَّاسِ...»، (بقره، ۲/۱۸۵) است. بنا بر این اصولاً سخن اوّل ما این است که نسبت تحریف به قرآن بدترین بُهتان نسبت به مقام قدس ربّانیت و نسبت به مقام خاتمیّت است. زیرا اگر قرآن نقصانی دلالی داشته باشد که مثلاً ظنّی باشد یا نقصانی از نظر تأیید داشته باشد، در نتیجه، بلاغ للنّاس نیست ! بیّنات نیست ! حجّت نیست ! عِلم نیست ! یقین نیست ! ثانیاً اگر تهمتی به کسی بزند خصوصاً به مقام بسیار والای ربّانی آن هم در بُعدِ بیان و بلاغ قرآنی ؛ این محتاج به دلیل است. در حالی که هیچ دلیلی بر تحریف قرآن ندارند. اصلاً نه دلیل درونی دارند و نه دلیل برونی ! بلکه برعکس، ادلّة درونی قرآنی، ادلّة برونی قرآنی، ادلّة عقلانی و ادلّة اسلام به معنای مطلق، همه دلایلی قاطع بر عدم تحریف قرآن هستند در ابعادی که موجب نقصان بلاغ قرآنی و موجب نقصان بیّنات قرآنی است. مثلاً فرض کنید اگر تهمت بزنند به شیخ انصاری که بخشی از کتاب تو را کسی دیگر نوشته و قسمتی را خودت نوشته ای، اگر این کتاب را ملاحظه کنیم و ببینیم سنخ سخن و سنخ استدلال، از شیخ انصاری است، همین سنخیّت، خود دلیلی درونی است بر عدم تحریف آن کتاب ؛ حالا قرآن که خود، فرموده است: «أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافًا كَثِيرً»، (نساء، ۴/۸۲) و ما هرچه در قرآن دقّت کنیم، حتّی از نظر فصاحت، بلاغت و جنبه های ادبی، لفظی، لغوی، علمی و دستورهای عملی و اخلاقی و.. می بینیم که هرگز در آن اختلافی وجود ندارد و این اختلاف نبودن در قرآن دلیل بر ربّانیّت نزول قرآن است. چون غیر ربّ و غیر بیانات ربّانیِ حقّ سبحانه و تعالی، همه دچار اختلاف، تناقض و یا تکامل هستند.

و لذا اختلافی که فرمود به این معناست که اگر قرآن از جانب غیر خدا بود، اختلاف کثیر داشت نه اینکه قرآن اختلاف قلیل دارد ! نخیر، چون مطالب غیر وحیانی و غیر ربانی، اختلاف دارد. اختلاف کثیر دارد نه اختلاف قلیل، بنا بر این «اخْتِلافًا كَثِيرً» مفهوم ندارد که مثلاً معنایش اختلاف قلیل باشد. خوب، پس حجّت درونی قرآن با بررسی آیات آن در ارتباطات تنگاتنگ این آیات با یکدیگر ؛ خود، دلیل اوّل برعدم تحریف است. و دلیل دوم اینکه آیاتی از قرآن، تثبیت می کند که این قرآن همان کتابی است که از طرف خدا نازل شده و هم چنین از طرف خدا مرتّب شده است در نتیجه قرائت فعلی و مرسوم قرآن فوق حدّ تواترِ کلّ تواترهاست و در اینکه هم نزول قرآن و هم ترتیب قرآن ربّانی است آیاتی داریم. مثلاً در «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»، (حجر، ۱۵/۹) ده تأکید وجود دارد که در هیچ آیه ای از قرآن، در هیچ بُعدی از ابعاد توحیدی، رسالتی و معادی این قدر تأکید وجود ندارد. برای چه؟ برای اینکه قرآن شامل توحید، نُبُوَّت، معاد وکلّ معارف اصلی و فرعیِ الهی است یعنی خدای متعال می فرماید با این ده تأکید ما حفظ می کنیم قرآن ر، از کلّ آنچه برخلاف بلاغ قرآنی است، بر خلاف صحّت قرآنی و برخلاف نزول قرآنی و برخلاف ترتیب قرآنی است «... إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» این قرآن را حفظ می کنیم برای چه کسی؟ آیا خدا برای خودش حفظ می کند؟ در صورتی که شیطان در خدا تأثیر نداشته و ندارد، آیا برای پیغمبر حفظ می کند؟ در حالی که شیطان در او هم اثر نداشت پس قرآن برای مکلّفین در طول و عرض زمان از هنگام نزول قرآن تا زمان حال و بعداً تا دامنة قیامت حفظ می شود. در سینه ه، در نوشته ه، در خطه، در چاپها و در تفسیرها حفظ می شود. بنا بر این قرائاتی که برخلاف این قرائت مرسوم و متواتر قرآنی است بر خلاف قرآنِ منَزَّل است و برخلاف قرآن ترتیب یافته است. و آیاتی دیگر مانند «... وَ إِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ*لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ...»، (فصّلت، ۴۱/۴۲) اثبات می کند که قرآن عزیز است. یعنی غالب است و مغلوب نیست. اگر قرآن تحریف شده باشد مغلوب است ومعنایش این است که مُحرّف غالب شده و قرآن را زمین زده، کم کرده، زیادکرده و عوض کرده است ؛ حال آنکه خدای سبحان با تأکیداتی مکرّر حفاظت قرآن را خود به عهده گرفته است چنانکه در آیة گذشته تأکیدات ذیل را مشاهده می کنیم: ۱. إنّهُ ؛ ۲. لکتابٌ ؛ ۳. عزیز «... وَ إِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ*لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ...»، (فصّلت، ۴۱/۴۲) یعنی باطل نمی تواند از مقابل و از پشت قرآن به آن راه یافته و خللی به آن وارد کند. کتابهای آسمانی قبلی در برابر قرآن است و قرآن نیز نگرش دارد به کلّ کتابهای آسمانی قبل که «مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ» است یعنی تصدیق کنندة وحی کتب وحیانی گذشته است. و پشت قرآن نیز از هنگام نزول قرآن تا قیامت است. بنا بر این «... وَ إِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ*لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ...»، یعنی قرآن از دو طرف (گذشته و آینده) از شرّ باطل محفوظ است و همان طور که عرض کردیم، از جلو یعنی: کتابهای آسمانی گذشته هیچ باطلی را به قرآن وارد نکرده اند. بلکه قرآن وحی مصدّق آنهاست و آنها مصدّق قرآنند. چنانکه در کتاب «بشارات عهدین» حدود پنجاه تا شصت بشارت بر آمدن رسول اسلام و بر قرآن اسلام را به زبانهای مختلف ذکر کرده ایم. و بعد از نزول قرآن هیچ قدرتی، هیچ علمی، هیچ محرفی، هیچ مبطلی نمی تواند باطلی را به قرآن وارد کند. البتّه مبطل هست، ولی مبطلی که ابطال می کند خودش باطل و حذف می شود. مبطلی که حتّی در یک نقطة قرآن ابطال کند هرگز نیست. امّا مبطلی که خودش باطل می شود، هست «لا يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ» یعنی مُبطلهایی که بتوانند باطلی را در قرآن نمودار کنند، بطلان در تحریف به زیاده، در تحریف نقیصه، در تحریف معن، و در تحریف مقصود، هرگز وجود ندارند و از این قبیل آیات در قرآن زیاد داریم که این قرآن موجود [ الی یوم القیامة ] خالص از تحریف و خالص در وحی ربّانی هم در بُعد تنزیل، و هم در بعد ترتیب است. مثلاً در آیة مبارکة «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ * إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ»، (قیامت، ۷۵/۱۶ـ۱۷) جمع یعنی جمع مفردات حال: «إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ» یعنی این آیاتی که به مناسبات مختلف در مکّه و مدینه نازل شده است، اینها را جمع می کنیم و می خوانیم،«لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ» آیا مردم باید با لسان محمّدی«صلّی الله علیه و آله و سلّم» قرآن بخوانند؟! نخیر. بلکه باید با لسان رسالتی قرآن بخوانند. لسان رسالتی قرآن، لسان مستقیم وحیانیِ قرآنی در دو بُعد است. یکی در بُعد تنزیل که: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ * عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ»، (شعراء، ۲۶/۱۹۳ ـ ۱۹۴) و یکی در بعد ترتیب که عرض کردیم ؛ بنابراین ترتیب این آیات، ترتیب کلمات،ترتیب سوره ه، کلّ ترتیبه، از نظر لفظی و معنوی، کلّاً تحت الحفاظ ربّانی است آن هم با ده تأکید که «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»، (حجر، ۱۵/٩) حال به کسانی که از قبیل شیخ نوری، تحریف نوشتند، چه عرض کنیم؟ اگر بخواهیم صحبت کنیم، تند می شویم، و لکن مطالبی داریم که در تفسیر الفرقان بحث کرده ایم که جریان نوشتن این کتاب چگونه بوده است ! یک نفر از سفارت انگلیس در عراق به عنوان یک مؤمن با ظاهر مرتّب، نزد ایشان می آمده و بالاخره به ایشان گفته بود که ما شیعه هستیم و غصّه می خوریم که نام علی«علیه السّلام» در قرآن بوده و حذف شده ! و از این حرفها که متأسّفانه در ایشان تأثیر کرده است و به خیال محدّثی شان و خیال غیرقرآنی شان هر روز اباطیلی را می نوشتند تا آن شخص بُرد و چاپ کرد و الی آخر !

بیّنات: آیا این قضیّه مستند است؟!

آیت اللّه صادقی: بله، از مرحوم آقای مرعشی شنیدم. ایشان با یک واسطه برای این جانب نقل کرده اند و آن واسطه، مترجم فارسی انجیل بُرناب، مرحوم سردار کابلی بوده که ایشان مستقیماً مطلب را از وی نقل کردند و من در تفسیر الفرقان عین مطلب را یادداشت کرده ام. حالا فرضاً کلّ علمای اسلام، چه آنهایی که کتابهایشان به دست ما رسیده و یا نرسیده، اگر اجماع کنند بر خلاف قرآن، آیا قابل قبول است؟ نخیر. چون کلّ علما معصوم نیستند. امّا قرآن معصوم است. آیا غیرمعصوم نسبت غیرمعصومانه به معصوم دهد قابل قبول است؟ نخیر. در هیچ وجهی قابل قبول نیست. وانگهی اینها نه حجّتی درونی دارند و نه برونی ؛ پس به حرف اوّل برمی گردیم. اگر بر فرض محال قرآن تحریف شده باشد حال که روایات ما متناقض است، متضادّ است، جعل دارد، تقیّه دارد، نقل به معنا دارد، تقطیع شده و... پس روایات هم حجّت نیستند. سند هم که حجّت نیست. چون روایاتی دارای اسناد صحیح و متناقض در دسترس است بنابراین حجّت روایتی هم نداریم و حجّت قرآن هم که قرآن تحریف شده ! در نتیجه هیچ حجّتی درمیان مُکلّفان از زمان نزول قرآن تا قیام قیامت نباید باشد !! در حالی که این برخلاف ضرورت قطعی اسلام و کلّ ادیان است که خدا مکلّفان را بدون تکلیف بگذارد یا حجّتی برای آنان بفرستد که در این حجّت تغییر یا تضادّی ایجاد شده باشد. بنا بر این به طور مختصر می گوییم که هرگز تحریف در قرآن وجود ندارد مگر تحریف معنوی که آقایان فقها و مفسّران احیاناً افکارشان را بر قرآن تحمیل می کنند مثلاً بر«حُرِّمَ»، غیر تحریم را تحمیل می کنند و یا بر «كُتِبَ» غیر کُتِبَ را ؛ از باب نمونه آیة وصیّت را ملاحظه کنید: «كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الْوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَ الأقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ»، (بقره، ۲/۱۸۰) من در نجف که آیاتُ الاحکام می نوشتم مراجعه می کردم به حرفهای دیگران از جمله به آیات الاحکام آقای کاظمی که سه جلد است دیدم در آنجا نوشته که این آیه به دو دلیل وصیّت را واجب کرده، یکی «كُتِبَ» و دیگری «... عَلَى الْمُتَّقِينَ». روایت هم می گوید وصیّت واجب است. و لکن چون شهرت عظیم بر خلاف آیه است ما نصّ را قبول نمی کنیم. من به خانواده گفتم: این کتاب جایش توی کتابخانة ما نیست. جایش توی شطّ فرات است. برای اینکه شما بر خلاف نصّ قرآن و برخلاف روایات، شهرت و اجماع را مقدم می دارید و از این قبیل تحمیلاتی که با پیش فرضهای اجتهادی یا پیش فرضهای تقلیدی، یا پیش فرضهای شهرتی، اجماعی و پیش فرضهای روایی، بر قرآن تحمیل می شود، مع الاسف در کتب فقهی و تفسیری بیش از پانصد مورد مشاهده می کنیم و اینها همان تفسیر به رأی و تحریف است که قابل قبول نیست. و ما نقد آنها را در تفسیر «الفرقان» و کتاب فقهی استدلالی «تبصرة الفقهاء» آورده ایم.

بیّنات: آیا بعداً خود مرحوم نوری فهمیدند که جریان کار این طور شده است؟

آیت اللّه صادقی: بله خود مرحوم نوری فهمیدند بعد هم من با آیت اللّه حاج شیخ آقا بزرگ تهرانی صاحب الذریعه، دربارة این موضوع صحبت کردم. گفتم: چرا استاد شما این کتاب را نوشته است. ایشان فرمود: گفتند ـ مرحوم نوری ـ چون که روایات اهل بیت در این باره زیاد است می خواستم جمع کنم !! من به ایشان نقض کردم. گفتم: اگر افرادی نسبت به خانوادة ایشان افترا و تهمت بزنند که، شب، روز، فلان و فلان چه کار کرده؟ آیا ممکن است ایشان ناموس خودشان را مفتضح کنند و این حرفها را جمع کرده و چاپ کنند؟ گفت: نه ! گفتم: ناموس ایشان مهمّ تر است یا ناموس قرآن؟ چرا با ناموس قرآن این طور رفتار کردند و حرفهای چرت و پرت را جمع کردند. بعد ایشان گفتند: البتّه استاد من یک جزوه هم در نقض این کتاب نوشت. گفتم: اوّلاً چرا آن کتاب را نوشت؟ ثانیاً: نقض کتاب به دست نرسیده است ؛ ولی الآن این کتاب کلّ شیعه را مفتضح کرده است حتّی موقعی که من در مکّة مکرّمه هم بودم شیخ عبداللّه بن حُمَید، رئیس نظارت بر امور دینی و وزیر دادگستری گفت: شما معتدلید، بفرمایید این فصل الخطاب را که در تحریف کتاب ربّ الارباب است کی نوشته، چی نوشته؟

گفتم: نوشتند ولی مرجع تقلید وقت مرحوم میرزای شیرازی دستور داد که آن را توی دریای خزر بریزند. البتّه شیخ عبداللّه بن حُمَید این مطلب را قبول نکرد و گفت: ایشان، شیخ نوری فکرش نه شیعی است و نه سنّی، فکرش ضد اسلامی است. ولی چاره ای نبود که من این جواب را دادم.

بیّنات: آیا آیة شریفة «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.»، (حجر، ۱۵/٩) در صدد ایحاء یک مطلب غیبی است یا اینکه خدا با همین امور عادّی قرآن را حفظ می کند؟

آیت اللّه صادقی: اشاره به مطلب غیبی است یعنی همان طور که خدا از غیب وحیانی، قرآن را در بالاترین ابعاد وحی نازل کرده، در غیب ربّانی هم از نظر حکمت و علم، این قرآن را حفظ کرده یعنی کسی قدرت برتری بر قرآن را ندارد. یکی از اخباریان در نجف گفت: عثمان قرآن را تحریف کرده. گفتم: ما بر خلاف فرمایش شما ادّله ای داریم. آیا عثمان بیشتر قدرت دارد یا خد؟ گفت: خد. گفتم: خوب خدای سبحان می فرماید: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.»، (حجر، ۱۵/٩) با ده تأکید. پس عثمان بر خدا غلبه کرده است، وانگهی عُمَر با آن قدرتش نتوانست یک واو از قرآن کم کند. مثلاً، در روایت آمده که در آیة «وَ السَّابِقُونَ الأوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الأنْصَارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَانٍ...»، (توبه، ۹/١٠٠) عمر «واو» دوم را انداخت برای اینکه انصار را تابع «مهاجرین» کند چون خودش از مهاجرین بود. گفت: «... مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الأنْصَار الَّذِينَ...» ولی یک مرد عرب ایستاد. شمشیرش را کشید و گفت: أین الواو؟ واو کجاست؟ یک واو را هم نمی توانی بیاندازی ؛ آن وقت به قول آقای فلان ! دو ثلث قرآن یا سه ربع قرآن افتاده ! آخر یک واو را نگذاشتند حذف شود و شما این طور می گویید !! مثل مرحوم مشکینی محشّی کفایه که نوشته: دو ثلث قرآن در این آیه افتاده: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلا تُقْسِطُوا فِي الْيَتَامَى فَانْكِحُو...»، (نساء، ۴/۳) خوب آیه را نفهمیده و توجّه به آیه نکرده آن وقت می گوید دو ثلث قرآن افتاده. چر؟ چون فلان روایت می گوید !

بیّنات: سؤال بعدی ما دربارة نسخ قرآن است. به نظر جناب عالی آیا روایات می توانند، ناسخ آیات باشند؟ و کلّاً نظرتان دربارة نسخ چیست؟

آیت اللّه صادقی: نسخ دارای ابعادی است. یا نسخ کلّی است که ناسخ، منسوخ را صددرصد نسخ می کند. یا نسخ جزیی است که درصدی را نسخ می کند. یا نسخِ عامّ است خاصّ ر. یا نسخِ خاصّ است عامّ ر. یا نسخِ مطلق است مقیّد ر، یا نسخ مقیّد است مطلق ر.

البتّه تمام اینها در صورت فاصلة زمانِ عمل است. یعنی اگر عامّی آمد و به این عامّ، عمل شد بعد خاصّی آمد این صورتها مخصّص است. ولی مخصّص ناسخ است و نسخ عموم هم مخصّص است در صورتی که این عامّ هنوز عمل نشده و اگر مخصّص بیاید. این تخصیص رسمی است. و این مراحل نسخ است. که بیان کردیم. حال، ناسخ بودن قرآن، دارای دو بُعد است و منسوخ بودن قرآن دارای یک بُعد است. دو بُعدِ ناسخیّت قرآن، این است که قرآن ناسخ بعضی از احکام شرایع قبلی و ناسخ بعضی از آیات خود می باشد. و در چند جا هم منسوخ بودن قرآن به خود قرآن آمده است، چهار پنج مورد است که آیاتی آیات دیگر را در بعضی ابعاد و یا صددرصد نسخ کرده. امّا غیر قرآن هرگز نمی تواند قرآن را نسخ کند، چه به وسیلة رسول، یا به وسیلة آل رسول، تا رسد به دیگران و این به طور کلّی باطل است. برای اینکه قرآن کتاب قانون اصل است و سنّت قطعیّه، تبصره است. آن هم نه به معنی ایضاح بلکه به معنی اینکه هرگاه سنّت قطعیِ صددرصد داشتیم که موافق و یا مخالف قرآن نبود، این را هم از باب «... أَطِيعُوا الرَّسُولَ...»، (نساء، ۴/٥٩) قبول می کنیم. زیرا سنّت مبیّن قرآن نیست. بلکه قرآن مبیّن خود و مبیّن سنّت است.

امّا این روایاتی که می گوید می شد پیغمبر یا ائمّه قرآن را نسخ کنند به چند جهت هرگز قابل قبول نیست. یک جهت اینکه قرآن کتاب اصل و قانون است و کتاب فرع و تبصره، ناسخ آن نیست. فوقش مُوضَّح است. فوقش مبیّن است. همیشه تبصره بیانگر مطالبی است که احیاناً مخفی است. ولی ما نمی گوییم سنّت، تبصرة مبیّن است. بلکه در حاشیه است و بعضی از احکام فرعی را که قرآن تثبیت نکرده و ثبت هم نکرده، مثل هفده رکعت بودن نمازهای واجب و از این قبیل را بیان می کند البتّه در قرآن تناسخ داخلی موجود است و لکن بعد از تمام شدن قرآن، هیچ قدرتی، ولو ربّانی، آن را نسخ نکرده و نمی کند حتّی خدای سبحان هم نسخ کردن قرآن را بعد از تمام شدن آن از خودش سلب کرده است.

مثلاً در آیة: «وَ اتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ كِتَابِ رَبِّكَ...»، (کهف، ۱۸/۲۷) ؛ «مِنْ» استغراق می کند تلاوت کلّ قرآن ر، یعنی «وَ اتْلُ» کلّ این قرآن را که همه جا در دسترس مردم است و سپس «لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ» هم استغراق است، استغراق خودی و غیری ؛ یعنی نه غیر خدا می تواند کلماتی از قرآن را تبدیل کند و نه خود خدا ؛ حتّی اگر از خدای سبحان هم در سنّت قطعیّه نقل شد، که فلان آیه منسوخ است قابل قبول، نیست، چون بعد از نزول قر آن است. بله، تناسخ درونی در قرآ ن، مقداری وجود دارد. و لکن «... لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدً»، (کهف، ۱۸/۲۷) و «لَنْ» هم استحاله است یعنی محال است من دون القرآن پناهگاهی بیابی ؛ این ضمیرها در آیة شریفه دو مرجع دارد. یکی «رَبِّكَ» است و یکی «كِتَابِ رَبِّكَ» است ؛ کما اینکه محال است مُلْتَحَد و پناهگاهی جز خدا بیابی، مرجع و پناهگاهی جز قرآن هم نمی توانی بیابی. بنا بر این، اگر از پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» ولو در روایت متواتر سخنی نقل شود که نقطه ای از قرآن را نسخ کند قابل قبول نیست. به دلیل «... لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَ لَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدً» حالا این سؤال پیش می آید که وقتی پیامبر هیچ مرجع و پناهگاهی جز قرآن ندارد، پس سنّت قطعیّه را از چه منبعی دریافت می کند؟ پاسخ می دهیم: همان طور که قرآن نصّ و ظاهری دارد با حروف و کلمات دالّه بر معانی که از الفاظ به دست می آید، هم چنین باطنی دارد با حروف غیردالّ بر معنا مانند: «الم» و «کهیعص» و «طسم» و بقیة حروف مقطّعه که مبنای سنّت قطعیه ای است که در نصّ یا ظاهر قرآن نفی و اثبات نشده است و اگر سؤال شود در آغاز رسالت اسلامی که سُوَری حاویِ حروف مقطّعه نازل نشده بود سنّت از کجا فهمیده می شد می گوییم: خود حروف آیات دالّه، بُعدی رمزی دارد که مانند حروف مقطّعه بر بعضی از احکام، دلالت می کند مثلِ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» که در: ب، س، م، و... افزون بر دلالت لغویِ «بِسْمِ» دلالتی رمزی در بیان سنّت قطعیّه برای پیامبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» وجود دارد در نتیجه طبق مفادّ آیة مذکور و آیاتی مشابه، پیامبر گرامی اسلام«صلّی الله علیه و آله و سلّم» هیچ مرجع و پناهگاهی به جز قرآن ندارد و سر منشأ سنّت قطعیّه هم قرآن است.

خوب، بر مبنای بحث قبلی کسانی که قایل به تحریفند، تحریف به زیاده را قایل نیستند، قبول دارند که آیة ذیل یعنی آیة شریفة «مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ...»، (بقره، ۲/۱۰۶) از آیات قرآن است.

بنا بر این به نصّ این آیه در چند بُعد، غیرممکن است که کتاب ربّ تبدیل شود. چون تبدیل، نسخ است و تبدیل هم در همة حالات تبدیل است چه تبدیل به اینکه آیه ای را بردارند، یا تبدیل به اینکه آیه ای را اضافه کنند، یا تبدیل به اینکه آیه ای را لفظاًً عوض کنند و یا تبدیل به اینکه جایش را عوض کنند در هر صورت، هر گونه تبدیلی، تحریف و باطل است خدای متعال در آیة دیگری می فرماید: «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ صِدْقًا وَ عَدْل...»، (انعام، ۶/۱۱۵) آنچه را خدا بر مبنای اصیل وحیانی برای کلّ مکلّفان در طول و عرض زمین و زمان در تمام جهان تا رستاخیز باید بیان کند، در قرآن بیان کرده است. «... لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ...»، (کهف، ۱۸/۲۷) هیچ گونه مبدّلی گرچه ربّانی تا چه رسد به غیر ربّانی برای کلمات قرآن نیست حتّی یک کلمه، دو کلمه، بیشتر و یا کم تر ؛ و این کلمات اعمّ است از کلمات تامّه یا کلمات حرفی ؛ زیرا حرف هم کلمه است، جمله هم کلمه است. و لفظ هم کلمه است. حتّی یک نقطه، یک زیر و زبر، هیچ چیز از قرآن «لا مُبَدِّلَ» پس بنا بر این اِخبار ؛ قرآن قابل نسخ به غیر قرآن نیست «... وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»، (انعام، ۶/۱۱۵) «و او بسی شنوای داناست» آری خدای سبحان حرفها و خیالات کسانی را که قایلند قرآن تحریف شده، می شنود و می داند ولو در یک آیه، ولو در یک جمله ولو در یک لفظ.

و اگر می بینیم مضمون روایاتی این است که پیغمبر بزرگوار«صلّی الله علیه و آله و سلّم» مجاز بود در تشریع یعنی مثلاً دو رکعت از نمازهای چهار رکعتی را پیامبر جعل کرده ! این قابل قبول نیست. چر؟ برای اینکه «... وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدً»، (کهف، ۱۸/۲۶) حکم خدا هم حکم تکوین است و هم حکم تشریع ؛ همان طور که خدا کسی را غیر از خود در حکم تکوینی شریک قرار نمی دهد، در حکم تشریعی هم همین طور است. بنابراین، روایتی که می گوید خدا پیغمبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» را مُخَوَّل ومُفَوَّض کرد و اجازه داد تشریع کند این برخلاف نصّ آیة «... وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدً» است وانگهی می پرسیم: در چه بعدی از ابعاد خیال می شود که احیاناً پیامبر«صلّی الله علیه و آله و سلّم» قرآن را نسخ کرده باشد؟ آیا بُعدِ محمّدی ناسخ است یا بعد رسالتیِ ربّانی؟ در بعد محمّدی که «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الأقَاوِيلِ»، (حاقّه، ۶۹/۴۴) شامل بعد محمّدی است. خدای سبحان می فرماید: «لأخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ*ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ*فَمَا مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِينَ»، (حاقّه، ۶۹/۴۵ ـ ۴۷) در بعد رسالتی هم پیامبر ناسخ قرآن نیست زیر: «... وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدً» وانگهی پیغمبر ربّ است؟ یا رسول است؟ یا ربّ رسول است؟ ربّ که نیست، ربّ رسول هم نیست، فقط رسول است ؛ «وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ...»، (آل عمران، ۳/۱۴۴) رسول هم نامه رسان است. آیا اگر نامه رسان جمله ای به نام اضافه کند یا کم کند خیانت کرده است یا نه؟ بنا بر این، قول و خیال به این که پیغمبر بزرگوار «صلّی الله علیه و آله و سلّم» احیاناً آیه ای را نسخ کرده است، این نسبت به پیغمبر، افترائی کذب و تهمتی بس نارواست که پیغمبر بر خلاف رسالت، بالاتر از مقام پیغمبری، خود را در مقام ربوبیّت پنداشته، یا در مقام ربوبیّت اصیل، یا در مقام ربوبیّت مُحوَّل فرعی و حال آن که «... وَ لا يُشْرِكُ فِي حُكْمِهِ أَحَدً» بنا بر این قرآن هرگز قابل نسخ نیست. نه به روایت پیغمبر اکرم«صلّی الله علیه و آله و سلّم»، نه به روایت ائمّه تا چه رسد به خیالات و افکار دیگران که بعداً می آیند و خیال می کنند احکامی در قرآن نیست و با تشخیص مصلحت خودشان، می توانند احکامی را جعل کنند !

بیّنات: لطفاً نمونه ای از ناسخ بودن قرآن را نسبت به کتب قبلی و نسبت به شرایع گذشته و نسبت به بعضی از آیات دیگر قرآن، بیان فرمایید.

آیت اللّه صادقی: البتّه این بحث، مفصّل است. به طور مختصر مثلاً زن فرعون مؤمن بود و از مؤمنین درجة اوّل هم بود ولی فرعون کافر بود. خوب طبق نصوصی از قرآن، زن مسلمان نمی تواند با مرد کافر ازدواج کند تا چه رسد به کافر مُلحدی که ؛ «فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الأعْلَى»، (نازعات، ۷۹/۲۴) هم بگوید، ولی قرآن این را نسخ کرده و این نسخ برونی شرایع پیشین است و تناسخ درونی قرآنی است چون در صدر اسلام، ازدواج زن کافره با مرد مسلمان جایز بوده و بعد این جواز محدود شد به زن کتابی، که در سورة ممتحنه به طور کلی و درسورة مائده تفصیلاً می فرماید: «... وَ الْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ...»، (مائده، ۵/۵)

بیّنات: جوازش از کجا معلوم می شود؟

آیت اللّه صادقی: جواز آن قرآنی بوده است یعنی در بُعد احکام مکّی اصلاً چنان ازدواجی منع نشده بود که این منع نشدن، استمرار جواز شرایع سابقه است. مثلاً اگر یک محشیِ عروة الوثقی، مطلبی را حاشیه نزند، حتماً آن مطلب را قبول دارد حال چون، قرآن در سیزده سال مکّّی، آن ازدواج را تحریم نکرده بود این تحریم نکردن هم مورد قبول است. و بعداً که در آیات مدنی تحریم کرده، این تحریم دو بُعدی است. یک بُعد در اوّل مدینه است و یک بُعد در آخر مدینه است. در آخر مدینه سورة مائده تجویز کرد ازدواج مرد مسلمان را با زن کتابیّه در آیة «... وَ الْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ...»، (مائده، ۵/۵) که نصّ در جواز است. در حالی که آقایان فقهای سنّتی می گویند: این ازدواج، ازدواج منقطع است. عرض می کنیم آیا در بحث نکاح و ازدواج، ازدواج منقطع مقدّم است یا ازدواج دائم؟

قطعاً ازدواج دائم مقدّم است. مثلاً در مورد بیع آیا اصل بیع، بیع دائم است یا بیع مشروط؟ مسلماً بیع دائم اصل است و آیا اصل ازدواج، ازدواج دائم است یا ازدواج منقطعه؟ حدّ اقل هردو است. و لیکن از این دو آیا کدام مقدّم وکدام مؤخّر است؟ مسلماً ازدواج دائم در دوامش مقدّم است. بنابراین آیة مذکور نصّ است در ازدواج دائم و ظاهر است در ازدواج موقّت ؛ پس چرا آقایان فقه، نصّ را ردّ می کنند حتّی اگر نصّ نبود چرا ظاهر را ردّ می کنند. ظاهر مستقّرِ قرآن، قابل تحمیل و قابل عوض کردن نیست.

بیّنات: راجع به اینکه روایات نمی تواند ناسخ آیات باشد و با توجّه به اینکه اگر به عامّی یا به مطلقی عمل شد و بعد مطلق یا مقیّدی آمد، ناسخ همان مقداری می شود که مدلول مقیّد یا مخصّص است آن وقت در بین روایتی که مخصّص آیات است با توجّه به اینکه به این آیات قطعاً عمل شده در این باب چه می فرمایید؟

آیت اللّه صادقی: اینها هم نسخ است. مخصّصی که ناسخ است قابل قبول نیست. ناسخ در روایت، چه ناسخ کلّی صددرصد باشد، چه ناسخ جزیی ؛ چه عامّ روایتی، خاصّ قرآن را نسخ کند و یا بالعکس، و چه مطلق روایتی، مقیّد قرآنی را نسخ کند و یا بالعکس، کلّاً بعد از عمل، نسخ است. و نسخ به طور کلّی بر خلاف «... لا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ...»، (کهف، ۱۸/۲۷) است آیا عام را تبدیل کردن به خاصّ تبدیل هست یا نه و بالعکس، آیا مطلق را تبدیل به مقیّد کردن، تبدیل هست یا نه و بالعکس. در هر صورت «لا مُبَدِّلَ» کلّاً هر گونه ناسخیّت غیرقرآن را برای قرآن نفی می کند.

بیّنات: پس این بحث مشهوری که در اصول رایج است که روایات می توانند مخصّص آیات باشند دیگر معنا ندارد.

آیت اللّه صادقی: البتّه این بحث دارد. چون عمومات و اطلاقات و مقیّدات و مخصّصات قرآن، از سه حال خارج نیستند یا عامّ نصّ است در عموم مثل «... أَنَّ اللَّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ...»، (طلاق، ۶۵/۱۲) یا ظاهر است در عموم و یا ضابطه است. اگر نصّ یا ظاهر باشد در عموم یا در خصوص یا در اطلاق و یا در تقیید ؛ به هیچ وجهی قابل نسخ نیست چون تبدیل است. و تبدیل بعد از زمان عمل به طور کلّی از ساحت قرآن نفی شده است. تازه در زمان عمل هم، خود قرآن «يُصَدِّقُ بَعْضُهُ بَعْضاً»، (نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه ۱۸) است کما اینکه در سورة قیامت می فرماید: «لا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ... ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ»، (قیامت، ۷۵/۱۶ـ ۱۹) یعنی خود خد، قرآن را بیان می کند و مهمّ ترین بیان این است که عامّی را که قابل تخصیص است یا قبل از عمل تخصیص می زند که تبیین است یا بعد از عمل که نسخ است. پس این به عهدة قرآن است. در نتیجه روایت هیچ گونه نسخی، هیچ گونه تبدیلی در این پنج مورد اصلاً نمی تواند داشته باشد. چون بر خلاف آیات تبدیل و مخالف آیات مُلْتَحَد است. بله در یک مورد می تواند عامّ یا مطلق قرآنی تخصیص بخورد. کج؟ آن جایی که عامّ، نصّاً و ظاهراً در مقام بیان نیست. بلکه قاعده و ضابطه است. مثل ؛ «... وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبَ...»، (بقره، ۲/۲۷۵) که بُعد سومِ مطلق است. ما می دانیم که خدا کلّ بیعها را حلال نکرده. یقین داریم و اصلاً شک نداریم اگر کل بیعها حلال بود، تحصیل حاصل بود و احتیاج به بیان نداشت بنا بر این «أَحَلَّ» یعنی بیع به طور مطلق، به عنوان ضابطه و قاعده حلال است. و لکن، آیا تخصیص دارد یا نه؟ حتماً باید دنبال تخصیص ها بگردیم. یعنی مثلاً اگر نصّ یا ظاهر بود ما دنبال مخصّص نمی گشتیم. چون نصّ حجّت است. ظاهر هم ـ نه ظاهر بَدْوی بلکه ـ ظاهر مستقرّ (پایدار)، حجّت است امّا «... أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ...» نه صددرصد نصّ است و نه ظاهر است با درصد بال، بلکه به عنوان قاعده و ضابطه نازل شده است، پس در اینجا ما باید حتماً دنبال مخصّص بگردیم. چون مسلماً مخصّص دارد. واین مخصّص ها یا در قرآن و یا در سنّت قطعیّه آمده است البتّه نوعاً یا کلاً، مخصّص ها قرآنی اند. مثلاً در «... أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ...» ما مخصّصی لازم نداریم که قرآنی نباشد. غرر، جهالت، رب، سفاهت، جنون و... در قرآن ذکر شد است، حالا اگر هم در روایتی قطعی که علم آور باشد مخصّصی آمده باشد مقبول است، زیرا «وَ لا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ...»، (اسراء، ۱۷/۳۶) می فرماید که به غیر علم عمل نکنید. پس اگر روایتی متواتر یا مستفیض که صدورش از رسول اللّه «صلّی الله علیه و آله و سلّم» معلوم است مطلق یا عامّ طبقة سوم را که به عنوان ضابطه است، تغییر دهد، کاملاً قابل قبول است. ببینید خدا باب علم را مفتوح کرده است کتاباً و سنّتاً و لکن آقایان فُقهای سنّتی باب علم را مسدود کرده اند. اگر باب علم مُنْسَدّ است پس باب اسلام مُنسدّ است. چون اسلام علمی است. اسلام ظنّی نیست. وانگهی خدای سبحان می فرماید: «قُل: فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ...»، (انعام، ۶/۱۴۹) آیا حجّت بالغه، حجّت رس، علمی است و یا ظنّی؟ حجّت ظنی، رسا نیست. ما دونِ علم نه حجّت است، نه رساست. بنا بر این مع الأسف قائلیت حوزویان به انسداد باب علم، در حقیقت مُنْسَدّ کرده است، باب قرآن را که علم است و باب سنّت قطعیّه را که علم است.

بیّنات: حضرت عالی نسبت به ظاهر و باطن قرآن هم نظر خاصّی دارید لطفاً بیان فرمایید؟

آیت اللّه صادقی: قرآن دارای مراحلی دلالی است.۱. دلالتی سطحی برای کلّ کسانی که لغت قرآن را می دانند و نه فقط با لغت عربی بلکه با لغت خاصّ قرآنی آشنا هستند، چون لغت عربی مراحلی دارد که قوی ترین، فصیح ترین، بلیغ ترین و ممتاز ترین لغت عربی، قرآن است و کسانی که با لغت قرآن آشنایی دارند می توانند از نصّ و ظاهر قرآن، بدون تحمیل، بدون فرضیه ه، بدون انتظارات، بدون پیش فرضها به خوبی استفاده کنند و اگر به قرآن مستقیم نظر کنند مطالب جدیدی به دست می آید. حال، این قرآن دارای مراحلی است. مرحلة ظاهر، باطن، باطن باطن و همین طور ادامه دارد و هر مرحله از مراحل قبلی برای مرحلة بعدی لفظ است یعنی یا لفظِ ملفوظ است یا لفظ معنادار ؛ اصولاً لفظ یعنی دالّ، که این هم یا دالّ لفظی است و یا دالّ معنوی.

مثلاً از جمله احادیثی که خیلی خوب مراحل قرآن را بیان کرده است. از امامنا المظلوم امیرالمؤمنین«علیه السّلام» است که: «کتاب اللّه عزّوجلّ علی أربعة أشیاء: علی العبارة والاشارة و اللطائف و الحقائق. فالعبارةُ للعوام، الإشارة للخواصّ و اللطائف للأولیاء و الحقائق للأنبیاء.»

خوب این چهار مرحله، مرحلة اولش مربوط به کلّ عوامّ است که منطق قرآنی را بدانند ومرحلة چهارم مخصوص است به صاحبان وحی که نه از جهت لفظی بلکه از نظر وحیانی، تأویل قرآن را می دانند و تأویل ـ بر خلاف آنچه گمان می کنند ـ تفسیر نیست. تأویل از ریشة «اَوْل» است به معنای بازگشت، یعنی برگشت دادن معنای لفظ یا غیر لفظ به حقیقت آغازین یا فعلی یا نهایی آنها که از مبدأ حکمت عالیّه الهیّه صادر شده و هیچ گونه ارتباط دلالیِ وضعی با لفظ یا غیر لفظ ندارد پس تأویل تنها این حقیقت را بیان می کند که مرجع اصلی آیة مورد نظر در بُعد واقعیت، بدون دلالت ظاهری چیست ؛ در اینجا از باب مثال به آیة ۳۷ سورة یوسف اشاره می کنیم که می فرماید: «قَالَ: لا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِ إِلا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِ قَبْلَ أَنْ يَأْتِيَكُمَا ذَلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي...»، (یوسف، ۱۲/۳۷) ملاحظه می کنیم که حضرت یوسف برای آگاهی زندانیان از مقام رسالتی خود می فرماید: «طعامی که روزی شماست برایتان نمی آید مگر آنکه پیش از آمدنش، شما دو نفر را به تأویل آن آگاه سازم که این از آن علومی است که پروردگارم به من آموخته است». و کاملاً واضح است که طعام دلالتی ظاهری بر واقعیّت آغازین یا فعلی و یا نهایی خود ندارد. طعام، طعام است و دیگر هیچ، و لیکن آن حضرت به این نکته اشاره فرمود، که تأویل علمی است ربّانی و من با عنایت خدای سبحان می توانم شما را حتّی از حقیقت طعامتان نیز آگاه سازم که این طعام از کجا می آید و چگونه است و اثرش چیست، چنانکه تأویل خواب را هم پیش از تحقّق نتیجه اش بیان فرمود، بنا بر این روشن است که تأویل بر مبنای دلالت ظاهری الفاظ یا غیر الفاظ نیست.

این مرحله فقط وحیانی است. و لکن سه مرحلة دیگر برای تدبّرکنندگان در قرآن، کاملاً قابل دستیابی است مرحلة اُولی که مرحلة لفظی بود. مرحلة دوم اشارات و مرحلة سوم، لطائف است و البتّه در «فالعبارة للعوامّ» عبارت، لفظ نیست بلکه به چند دلیل «مایُعَبِّر» است. اوّلاً به دلیل خود عبارت که عبارت با لفظ سروکار دارد ولی لفظ اعمّ از عبارت است و لفظ هم دو بخش است لفظ دالّ و لفظ غیردالّ ؛ و لفظ دالّ، همان «عبارت» می باشد که یُعَبِّرالمعنا است ولی لفظ غیردالّ، «عبارت» نیست، صِرفِ لفظ است. پس رابطة منطقی بین عبارت و لفظ، عموم و خصوص مطلق است. ثانیاً: «و الاشارة» آیا اشاره بعد از لفظ می آید یا بعد از معن؟ اشاره معنای دوم است و این دلیل است بر اینکه مراد از عبارت لفظ نصّ یا لفظ ظاهر مستقر نیست بلکه معنای نصّ و ظاهر مستقرّ مُراد است. «و الاشارة للخواصّ» یعنی کسانی هستند که در قرآن، تدبّر، تفکّر وتعمّق می کنند ومطالب دیگری غیر از مطالب نصّ و ظاهر سطحی به دست می آورند. سپس «واللطائف للاولیاء» مثل مرحوم علامة طباطبایی«رضوان اللّه تعالی علیه» که معصوم نیستند ولی تالی تلو معصومند. مثلاً یکی از لطائف از باب نمونه در آیة «لا يَمَسُّهُ إِلا الْمُطَهَّرُونَ»، (واقعه،۵۶/) این است که اگر چه ظاهر عبارت آیه دربارة ماسّ جسمانی و ممسوس جسمانی است، چون بشر جسمانی است ولی نکات دیگری در بطن آیه وجود دارد که عرض خواهیم کرد ؛ و هم چنین در «... مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ»، (بقره، ۲/۳) عوامّ مردم خیال می کنند که رزق فقط رزق جسمانی است. ولی امام باقر«علیه السّلام» می فرمایند: «ممّا علّمنا هم یبثّون أو ینبّئون» که این باطن است و این اشاره است. حال، در «لا يَمَسُّهُ...» ماسّ، جسم انسان است ؛ ممسوس جسم قرآن است. «... إِلا الْمُطَهَّرُونَ» در مرحلة اوّل طهارت جسمانی واجب است و برای مسّ جسم قرآن باید از حدث خبث و از نجس دوری جُسته و خود را مطهّر کنیم. وامّا باطن آیه مسّ معنای قرآن را با ماسِّ عقل طاهر در بردارد که در فهم قرآن با کنار گذاشتن پیش فرضهای غیرمطلق، طهارت عقلانی با مراتبش ایجاد می شود که منجر به فهم معنای قرآن کما انزل اللّه خواهد شد، البتّه «الْمُطَهَّرُونَ» درجاتی دارند و مسّ هم درجاتی دارد و مسِّ مطلق و صد در صد به کلّ معارف قرآن تنها با طهارت مطلق امکان دارد که این مربوط به مطهّرون در آیة تطهیر است: «... إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرً»، (احزاب، ۳۳/۳۳) کسانی که در بُعد اعلای عصمت مطهّرند، کلّ معارف قرآن را در کلّ جهاتی که مراد حضرت حقّ سبحانه و تعالی است، مسّ نموده اند و به نصّ و ظاهر و اشاره و لطیفه و حقائق و بطون آیات، احاطة مطلق علمی دارند، ولی عوامّ مسلمانه، مکلّفان مسلمان در بُعد عوامّ، در مرحلة اوّل مأمورند به نصّ و ظاهر قرآن که همان عبارتِ آیات است و در مرحلة بَعد کسانی که به نحو تخصّصی در آیات تدبّر کرده اند به اشارات آیات راه دارند و سپس کسانی که تخصّصی عمیق تر دارند از لطائف بهره های وافر می برند. تا اینجا مربوط به کلّ مکلّفان است. و امّا «و الحقائق للانبیاء» وحقایق آیات قرآن مخصوص انبیاست که سر سلسلة آنان رسول اللّه«صلّی الله علیه و آله و سلّم» می باشند و سپس عیسی و خضر^ که زنده اند. و اگر چه انبیا جمع است و لکن به دو نفر هم اطلاق می شود. کما اینکه «... فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَ...»، (تحریم، ۶۶/۴) قلوب جمع است ولی برای دو نفر هم به کار برده شده است و در این مرحله، تالی تلو مقام رسالت عظمی ائمّة طاهرین هستند. بنا بر این رسول اللّه «صلّی الله علیه و آله و سلّم» در اصل و معصومان سیزده گانه در فرع به تأویلات حقایق قرآن آگاهی دارند. و چنانچه گفتیم حقایق اصلاً مربوط به لفظ نیست آنچه مربوط به لفظ است در بُعد اوّل عبارت است و در بُعد دوم اشاره است که معنای عبارت، لفظ است برای اشاره و معنای اشاره، لفظ است برای لطائف ولی در مرحلة حقائق مثلاً فرض کنید که «الر» یعنی چه؟ آیا این عبارت دارد؟ نخیر، اشاره دارد؟ نخیر. لطیفه دارد؟ نخیر ؛ دلالت دارد؟ نخیر، اصلاً دالّ نیست بلکه فقط رمزی است. مربوط به مقام نُبُوَّت و مقام عصمت که این رمزها را کلّاً می دانند و اگر ندانند چرا خدا در قرآن آورده است؟ پس نتیجه می گیریم که آوردن حروف مقطّعه در قرآن دلیل بر این است که کسی حقایق آنها را می داند و چون این رمز وحیانی است فقط معصوم «علیه السّلام» احاطة علمی به آن دارد.

بیّنات: دربارة آیة «لا يَمَسُّهُ إِلا الْمُطَهَّرُونَ»، (واقعه،۵۶) بعضیها می گویند شأن نزولش فقط برای معصومین است چون آنان پاک شد گان اند و این معنای مطهَّرون است.

آیت اللّه صادقی: چون نصّ دارای درجاتی است، طهارت هم مراتبی دارد. آیا مؤمن ولو در اَدنی درجة ایمان هم باشد، پاک شده از شرک هست یا نه؟

اصولاً طهارتهای مؤمنین دارای دو بُعد است. یک بُعد خودی، و بُعد دیگر، غیری است. طهارتِ خودی بُعد اوّل طهارت است که هر مؤمنی وظیفه دارد خود را از آلودگیهای گناهان پاک سازد ولی طهارت غیری مهم ّتر است یعنی اگر کسی در راه خدا قدم بگذارد خدا دست او را می گیرد و به او کمک می کند. آیا دستگیری خدا مهم ّتر است یا هدایت خودی. البتّه دربارة این مطلب آیه زیاد داریم که دستگیری خدا و تثبیت او مهم ّتر است. بنا بر این هیچ کس نمی تواند خودش را به طور استقلالی تطهیر کند. مگر اینکه در آن درجه ای که خویشتنِ خویش را تطهیر می کند خدا هم به او استقامت بدهد، کمک کند و او را تطهیر کند، بنا بر این مطهرّون هر دو بُعد را شامل است. یعنی خدا کسی را بدون مقدّمه تطهیر نمی کند حتّی معصومین را هم بدون مقدّمه تطهیر نمی کند. پس مقدّمة طهارت، خودی است و موخّرة طهارت، ربّانی است که خدا دست انسان را می گیرد و به سوی طهارت سوق می دهد. بنا بر این مطهّرون که پاک شدگانند، نقطة اوّل پاکی آنان، پاکی از شرک و الحاد است. و آیا مؤمن فاسق نجس است یا طهارتی ولو قلیل دارد؟ پس مطهّرون کلّ مراحل طهارت را شامل است. یعنی در بُعد ظاهر که مسّ جسدی است باید مسّ کننده طاهر باشد و هم چنین در بُعد فکری، عقلانی، عقیدتی، اخلاقی و عملی تا برسد به «الْمُطَهَّرُونَ» در آیة تطهیر که تطهیر آنان با «إِنَّمَ» ثابت می شود که طهارت همه جانبه و کلّی است و این «إِنَّمَ» در «... إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ...»، (احزاب، ۳۳/۳۳) حصر می کند مطهّر بودن آنان را در میان کلّ معصومان که حتّی عصمت حضرت زهراء سلام الله علیها از عصمت ابراهیم«علیه السّلام» هم بالاتر است. چون ایشان از مطهّرین آیة تطهیر است. و اگر «إِنَّمَ» نبود این طهارت اختصاص به معصومان محمّدی نداشت و لیکن طهارت در «لا يَمَسُّهُ إِلا الْمُطَهَّرُونَ» با طهارت در آیة تطهیر فرق دارد چون «الْمُطَهَّرُونَ» معنایی عامّ دارد و اگر چه مصداق اعلایش مطهّرون محمّدی هستند ولی مؤمنان دیگر را هم با درجاتشان در برمی گیرد چنانکه ملاحظه می کنیم قرآن مجید، لفظ مؤمن را به شرابخوار هم استعمال کرده است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكَارَى...»، (نساء،۴/۴۳) و آیا مؤمن طاهر است یا نه؟ مؤمن در بُعد ایمان طاهر است، ولو در بعد عملی نجس شود بنا بر این مطهّرون کلّ طهارتها را شامل است ؛ یعنی حتّی چنان مؤمنی هم می تواند با قرآن تماسّ معرفتی برقرار کند.

بیّنات: پس فرقی بین مطَّهَّرون و مطَهَّرون نیست؟!

آیت اللّه صادقی: نخیر. فرق دارند مطَّهَّرون، متَطَهّرون است ولی مُطَهَّرون پاک شدگان است. این پاک شدگان کلّ مراتب پاک شدن را شامل است. مطَّهَّرون نیست و مطهِّرون هم نیست. اگر مطهِّرون بود اشتباه بود و متَطَهِّرون هم اشتباه بود. مطهَّرون است که پاک شدگان اند چنانکه «وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زَادَهُمْ هُدًى...»، (محمّد، ۴۷/۱۷) این «زَادَهُمْ هُدًى» مُطَهَّر می کند هدایت یافتگانی را که خود را تطهیر می کنند ولی تطهیر خودی کافی نیست. خدا هم دستشان را می گیرد و تطهیر را افزون می کند، «مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَ...»، (انعام، ۶/۱۶۰) و یا «... وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ»، (ق، ۵۰/۳۵) و از این قبیل آیات زیاد است.

بیّنات: نظر خاصّ حضرت عالی در باب محکم و متشابه چیست؟

آیت اللّه صادقی: به طور مختصر و فشرده عرض می شود که در قرآن سه آیه است که ناظر به بحث محکم و متشابه است. یک آیه که می فرماید کلّ قرآن محکم است. «... كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيمٍ خَبِيرٍ»، (هود، ۱۱/۱) قرآن کلّش محکم است. یعنی از نظر حقّانیّت و حتّی از نظر دلالت، مو لای درزش نمی رود، دالّ و مدلولش صد در صد با هم پیوند دارند و این پیوند، ربّانی است و هیچ گونه خللی ندارد. آیه ای داریم که ؛ «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِيَ...»، (زمر، ۳۹/۲۳) کلّ آیات متشابه است ! یعنی کلّ آیات محکمات و متشابهاتِ قرآن از جهت وحیانی بودن شبیه یکدیگرند همان طور که محکم بیانگر وحیانی بودن قرآن است. متشابه هم بیانگر وحیانی بودن آن است. همان طوری که محکم، دالّ است. متشابه هم دالّ است. منتها دلالت محکم ساده تر است و دلالت متشابه مقداری تدبّر و تعمّق بیشتر لازم دارد. بنا بر این قرآن متشابه است در بُعد لفظی، فصاحت و بلاغت، و هم چنین در بعد معنوی که عبارت، اشاره، لطائف و حقایق شبیه یکدیگرند و هیچ تضادّ و تنافی با هم ندارند و امّا آیة سوم که در سورة آل عمران است ؛ «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ...»، (آل عمران، ۳/۷) مُشْتَبَهات نیست. متشابهات است. مشتبهات یعنی آنچه موجب اشتباه است ولی متشابهات یعنی آنچه که مثل و مانند دارد.

آیات محکمات قرآن نیز مثل ؛ «... لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ...»، (شوری، ۴۲/١١) ؛ «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ»، (اخلاص، ۱۱۲/۱) است و بالاخره چه در بُعد عقیدتی، چه در بعد عملی، چه در بعد علمی و در هر بعد، هیچ آیه ای شبهه ای ولو قلیل ندارد بلکه خودش سر راست بر معنا دلالت می کند یعنی با قدری تأمّل، متشابهات هم مثل محکمات است چون متشابه آیه ای است که از نظر لفظی مشابه دارد. مثلاً الفاظ قر آن سه قسمند. یک بخش آن الفاظ و کلماتی است که مخصوص حضرت ربّ العالمین است. مانند: اللّه، رحمن، رحیم، خالق. و یک بخش الفاظی است که مخصوص خلق است. مثل ماشی، ضاحک، آکل، شارب، نائم، میّت. و الفاظی هم مشترک بین خالق و مخلوق است. تشابه در الفاظ اوّل و دوم نیست. بلکه در الفاظ سوم است. مثلاً «يَد» در «... يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ...»، (فتح، ۴۸/۱۰) از نظر لفظی متشابه است، ولی در معنا فرق می کند. زیرا این«يَد» تشابه دارد و نه اشتباه، مثلاً تشابه لفظی دارد با «... فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ...»، (مائده، ۵/۶) و یا در آیة «... فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ...»، (بقره،۲/۱۱۵) ؛ «وَجْهُ اللَّهِ» تشابه دارد با «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ» پس این تشابه، تشابه لفظی است. امّا در معنا اختلاف دارند، تشابه لفظی اگر به معنا تعبیر شود موجب انحراف معنوی است «يَدُ اللَّهِ» را ید انسان دانستن و ید انسان را «يَدُ اللَّهِ» دانستن غلط است. پس در اینجا باید با ارجاع آیة متشابه به محکم، معنای صحیح بیان شود زیر: آیات محکمات، مرجع برای متشابهات است، منتهی تبیین متشابه دو مرحله دارد، یا سه مرحله ؛ مرحله اوّل برای کسی است که قدرت فهم متشابه را حتّی با ارجاع به محکم هم ندارد. مرحلة دوم برای کسی است که قدرت فهم متشابه را با ارجاع به محکم دارد. مثلاً ؛ «... يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ...»، (فتح، ۴۸/۱۰) را ارجاع می دهد به «... لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ...»، (شوری، ۴۲/١١) زیرا «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» کلّ مُماثِلها را از ذات و صفات و افعال حقّ، نسبت به خلق سلب کرده است بنا بر این، این «يَدُ اللَّهِ» فارق از ید غیراللّه است. «جَاءَ» ی اللّه فارق از «جَاءَ» ی غیراللّه است پس کلّ غیراللّه بودن با اللّه مناسب نیست و کل امور الهی ذاتاً، صفاتاً و افعالاً با غیراللّه هیچ تناسبی ندارد بنا بر این همین یک آیة محکم کافی است برای اینکه کلّ متشابهات عقیدتی را به متشابهات اصلی ارجاع دهیم. ولی مرحلة سوم و بُعد دقیق تر و عمیق تر این است که معنای آیة متشابه ر، بدون ارجاع به محکم دریافت کند. مثلاً در «... يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ...» آیا «اللَّهِ»، «يَد» را معنی می کند یا نه؟ آیا اگر گفتیم که فکر من رفت فیضیه. یعنی تاکسی سوار شد؟ پس خودِ «فکر» که مضاف است رفتن را معنی می کند ؛ گاه مضاف، مضاف ٌالیه را معنی می کند و گاهی هم مضافٌ الیه، مضاف را معنی می کند بنا بر این خود «اللَّهِ» که مجّرد از مادّه و مادّیات است «يَد» را در «يَدُ اللَّهِ» معنا می کند به اینکه «يَدُ اللَّهِ» هم مجّرد از مادّه و مادّیات است و «يَد» جسمانی نیست بلکه به معنای «قدرت و علم» می باشد پس معنای آیه این است که: «قدرت و علم خدا فوق قدرتها و علوم آنان است.»

و هم چنین در «وَ جَاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّ...»، (صف، ۸۹/۲۲) خود «رَبُّكَ»، «جَاءَ» را معنی می کند که این «جَاءَ»، انتقال مادّی و جسمانی نیست، زیرا ربوبیّت حقّ، یا ربوبیّت در عالم تکلیف است یا ربوبیّت در عالم جز. و هر دو هم از صفات فعل ربّ است. یعنی قبل از اینکه خدا جهان را بیافریند ربوبیّت فعلی نبوده ولی ربوبیّت شأنی بوده است و این ربوبیّت فعلی دو بُعدی است. یا ربوبیّت فعلیِ دنیوی است که در عالم تکلیف است، یا ربوبیّت عالم جزاست و همان گونه که در عالم تکلیف ربوبیّت جزائی نیست، در عالم جزا هم ربوبیّت تکلیفی نیست. بلکه در عالم تکلیف، ربوبیّت تکلیفی می آید و در عالم جزاء هم ربوبیّت جزائی می آید. بنا بر این «وَ جَاءَ رَبُّكَ...» یعنی: «جائت ربوبیّة ربّک فی الجزاء یوم القیامة» پس برای تفسیر متشابه دو مرحله داریم: یک مرحلة غیری با ارجاع متشابهات به آیات محکمات و یک مرحلة خودی، و اگر از ما سؤال کنند که ؛ آیا در نظر رسول اللّه «صلّی الله علیه و آله و سلّم» یا ائمّه یک آیة متشابه هست؟ می گوییم: هرگز نیست ؛ برای اینکه این تشابه در همان بُعد اوّل حلّ است. و لکن کسانی هستند که نوع آیات قرآن برایشان متشابه است. مثل صاحب کتاب معالم الاصول که می گوید: قرآن «ظنّیّ الدّلالة» !! است زیرا کلّ آیات قرآن برایش متشابه است، و لکن نسبت به معصومین و کسانی که تالی تلو معصوم هستند، مثل مرحوم علّامة طباطبایی و بعضی دیگر که خیلی کم هستند اصلاً یک آیة متشابه هم وجود ندارد چنانکه امام صادق«علیه السّلام» می فرماید: «المتشابه ما اشتبه علی جاهله» منتهی فرق بین آیة متشابه و آیات محکمات این است که محکمات دقّت زیادی نمی خواهد. و لکن متشابه دقّت لازم دارد یا دقّت غیری یا دقّت خودی ؛ دقّت غیری، ارجاع به محکمات است و دقّت خودی یعنی در خودِ آیه دقّت کردن. بنا بر این کلّ آیات قرآن محکماتند، کلّ آیات، بیان، تبیان، نور، برهان و هدی هستند. نور یا از دور است یا از نزدیک ؛ نور دور، نور است و نور نزدیک هم نور است. نور نزدیک را از نزدیک می بینید و نور دور را به سراغش می روید و می بینید. کذلک، انوار دلالات آیات قرآنی در بُعد محکمات نزدیک است. تأمّل زیادی نمی خواهد. و لکن در متشابهات دور است. منتهی بعضیها هم از دور، دورند و هم از نزدیک دورند اینها کسانی هستند که به قرآن توجه ندارند.

بیّنات: آیا متشابهات با ارجاع به محکمات محکم می شوند؟

آیت اللّه صادقی: به دلیل آیه، بله ؛ برای اینکه «... مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَ أُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ...»، (آل عمران، ۳/۷) خوب، محکمات اُمَّند و متشابهات وَلَدَند. اگر وَلَد، بدون مراجعه به اُمّ زندگی کند بیچاره می شود و لیکن، ولد، فرزند کوچک، با مراجعه به مادر احتیاجات خود را برآورده می کند. بنا بر این در خود آیه تبیین شده که قرآن در بُعد دلالتی دو بخش است. یک مرحله محکمات است که به خودی خود دلالت دارد و یک مرحله متشابهات است که مانند فرزند ارجاع می کند به محکم تا محکم شود. پس با ارجاع آیات متشابهات به محکماتِ هم سنخ، متشابه، محکم می شود بنا بر این «... كِتَابٌ أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ...»، (هود، ۱۱/۱) یعنی «أُحْكِمَتْ آيَاتُهُ» در دو بعد ؛ «أُحْكِمَتْ» در بُعد استحکام لفظی، و «أُحْكِمَتْ» در بُعد دقّت در متشابه، یا در خودِ آیه که روشی دقیق تر است یا به وسیلة آیة محکم که روشی عامّ است.

بیّنات: به نظر می رسد که در متشابهات همان طور که حضرت عالی فرمودید متشابه وصف خود آیه یعنی وصف عرضی نیست. و محکم هم همین طور ؛ آن وقت در متشابه اگر ما اتّباع کنیم یک ضلالتی پشت سرش هست. امّا اگر ارجاع بدهیم به محکمات، این جنبة ضلالتش می رود ولی متشابه می ماند. مثل همین ولدی که فرمودید اگر به مادرش مراجعه کرد مادر نمی شود و ولد بودنش محفوظ است.

آیت اللّه صادقی: اگر ضلالت متشابه گرفته شد، پس ضلالت نمی ماند. آری متشابه در بعد تشابه، مطلب از آن فهمیده نمی شود. و لیکن در بعد ارجاع به محکم تالی تلو محکم، می شود. یعنی از نور، نور می گیرد. گاه تاریک تاریک است. متشابهات است که نه به طور خودی فهمیده می شود نه به طور غیری. گاه از خورشید نور می گیرد. موجودی که از خورشید نور می گیرد، نور دارد. و دیگر ظلمتی ندارد. بنا بر این یا اِحکام است که در بُعد اصلی روشن است یا در بعد اصلی، روشن نیست. با ارجاع به بعد اصلی ِ محکمات، آن تشابه، آن ضلالت، آن تاریکی از بین می رود یا به طور خودی یا به طور غیری ؛ وانگهی آیاتی از قرآن می گوید، قرآن «... بَيَانٌ لِلنَّاسِ...»، (آل عمران، ۳/١٣٨) است. «نور» است، «هُدی» است، «برهان» است، «مبین» است و... آیا اگر متشابه با ارجاع به محکمات در تشابه بماند، باز بیان است؟ در حالی که کلّ قرآن از نظر دلالی بیان است. اگر چه حروف مقطّعه، آیات دلالی نیستند و مربوط به معصومین هستند. و لکن آیاتی که بر مبنای دلالت وضعی و دلالت لفظی هستند، اینهاکلّاً دالّند، بیانند، تبیانند، نورند، برهانند، حجّتند و... و اگر متشابه با ارجاع به محکم باز هم در تشابهش بماند بنا بر این قرآن نور نیست ! برهان نیست ! بلاغ نیست ! حجّت نیست ! تبیان هم نیست !!

بینّات: مثلاً «يَدُ اللَّهِ»، (فتح، ۴۸/۱۰) یا «وَجْهُ اللَّهِ»، (بقره، ۲/۱۱۵) را ما ارجاع می دهیم به «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»، (شوری، ۴۲/١١). می گوییم این دستی که برای خداست مثل دست ما نیست. مثل صورت ما نیست. معلوم شد این دست چه معنا دارد؟

آیت اللّه صادقی: بله، چون دست دو دست است. یا دست جسمانی است و یا دستِ نیرویی است، خدا دستی نیرویی دارد. «يَدُ اللَّهِ»، قدرتُ اللّه و علم اللّه است. حقیقت قدرتُ اللّّه و علم اللّه چیست؟ ما نمی دانیم. همان طور که به ذات اللّه احاطه نداریم. می دانیم هست. می دانیم اللّه است و غیر خلق است. بنا بر این فهم ما به همین اندازه، از قدرت و علم خدا کافی است ؛ حال، قدرت اللّه یا به لفظ «قدیر» استعمال می شود یا به لفظ «يَدُ»، علمش یا به لفظ «علیم» یا «سمیع» و یا «بصیر» بیان می شود با این تفاوت که «علیم» مطلقِ علم است ولی «سمیع» و «بصیر»، علم به شنیدنیها و دیدنیهاست و تمام اینها حاکی از علم و قدرت و حیات و صفات ذاتی و فعلی حضرت حقّ سبحانه و تعالی است. منتهی، همان طور که ذات اللّه برای هیچ کس مشهود نیست، و کسی احاطة علمی به آن ندارد، صفات اللّه و افعال اللّه نیز همان گونه است.

بیّنات: نظر حضرت عالی دربارة سنّت چیست؟ واقعاً ربط و نسبت سنّت، در بعد تفسیر قرآن و تفسیر آیات چیست؟ می بینیم که مفسّران نسبت به آیات روشهای مختلفی دارند. بعضی وقتها اصلاً توجّهی به روایات نمی شود. بعضی وقتها تفسیر کلّاً روایی می شود. بعضیها معتقدند که این روایاتی که ما داریم معمولاً در ربط و نسبتشان با قرآن، یا سند ندارند یا دلالتشان قوی نیست. حال بفرمایید که در باب ربط و نسبت سنّت با قرآن، روش حضرت عالی در تفسیرتان، در مواجهه با سنّت چگونه است؟

آیت اللّه صادقی: می دانید که حدیث ثِقْلَیْن فوق حدّ تواتر است. یعنی از زمان رسول اللّه «صلّی الله علیه و آله و سلّم» تا زمانهای بعدی، و تا زمان ما حدیث ثِقْلَیْن از احادیثی است که هیچ مسلمانی نمی تواند آن را انکار کند و دارای پنج الی شش تعبیر است و ثقلین دو ثقل است. که یک ثقل وحیانی، قرآن است و یک ثقل وحیانی، سنّت، و هر دو ثقل، ثقل معنوی است و ثَقَلَین هم نیست. «إنّی تارک فیکم الثِّقْلَین، کتاب الله و عترتی» آیا «کتاب اللّه و عترتی»، ثِقْلَیْنْ است یا ثَلَقَین است؟ ثَقَلَین، اِنس و جنّ است. آیا انس و جنّ، کتاب اللّه و عترتی هستند؟ و کذلک آیة «سَنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَا الثَّقَلانِ»، (الرّحمن، ۵۵/۳۱)، دلالت دارد بر اینکه ثَقَلَین جنّ و انس هستند، و این نکته اثبات می کند که خواندن عبارت ثَقَلَین به جای ثِقْلَین در حدیث توسّط افرادی غیر عالم رواج یافته است، خوب «انی تارک فیکم الثّقْلَین. اَحدهما اکبر من الآخر. احدهما اعظم من الآخر» چند تعبیر داریم که دو ثقل وحیانی در میان امّت اسلامی در زمان حضور و قیام معصومین در طول و عرض زمان الی یوم القیامة هست.

یعنی دو حجّت ربّانی بدون خلل و کم و زیاد و بدون اشتباه در بین امّت اسلامی وجود دارد. اوّل کتاب اللّه است که اَطول، اَدوَم، و اَبیَن و اکمل است در کلّ جهات دلالی و مدلولی و أقوی و اقوم است از سنّت ؛ چنانکه رسالت پیغمبر بزرگوار «صلّی الله علیه و آله و سلّم» دارای دو بعد است یک بعد آن رسالت قرآنی و یک بعد آن رسالت حدیثی است. آیات بُعد رسالت قرآنی اهمّ است یا حدیثی؟ مسلّماً رسالت قرآنی مهمّ تر است «و انهّما لن یفترق، حتّی یردا علیّ الحوض» افتراق ندارند. عترت با قرآن است. قرآن هم با عترت است. سنّت با قرآن است. قرآن هم با سنّت است. در هر صورت این دو بار سنگین و امانت گران بها بر دوش امّت اسلامی نهاده شده تا امتحان شوند که چگونه با آن دو برخورد می کنند. ثقل اوّل قرآن است که به طور مطلق حجّت است. و ثقل دوم عترت و سنّت است که در بعضی روایات با لفظ «عترتی» آمده و در بعضی روایات با لفظ «سنّتی» آمده است و البتّه «سنّتی» همان «عترتی» است. چون اگر عترت، سنّت را به طور مسلّم نقل کنند قطعی است. امّا اگر غیر عترت، سنّت را نقل کنند، گاه قطعی است و گاه غیرقطعی ؛ و لکن، اگر امام صادق«علیه السّلام» یا یکی از ائمّة دیگر یا حضرت زهرا «علیهاالسّلام» مطلبی را قطعاً نقل کنند، این قطعاً «سنّتی» است. چون عترت معصوم است. و امّا اگر صدها ابوهریره مطلبی را به عنوان سنّت نقل کنند، اگر یقینی نباشد قابل قبول نیست.

پس عترتی، سنّتی است و سنّتی هم عترتی است. این سنّتی را که عترت نقل می کنند، سنّت است. ولو یک فرد از اینان نقل کند. و لکن اگر افراد زیادی از غیر عترت نقل کنند، مخصوصاً اگر مخالف قرآن باشد یا یقینی نباشد قابل قبول نیست. پس سنّت و عترت دو لفظند به یک معن، به مفهوم قطعیّت دوم وحیانی زیرا قطعیّت اوّل وحیانی قرآن است و قطعیّت دوم وحیانی سنّت است.

بیّنات: آیا اگر سنّت پیامبر را اصحاب نقل کنند نمی توانیم بپذیریم؟

آیت اللّه صادقی: اگر مطمئن باشیم بلی و گرنه خیر ؛ و لکن اگر از ائمّة معصومین نقل شود از همان اوّل، قطعی است چون معصوم هستند، معصوم حامل معصوم است. ناقل معصوم است. خوب حال، سنّت چه رابطه ای با کتاب دارد و کتاب چه رابطه ای با سنّت دارد ؛ کار کتاب، کار وحیانی اصلی قانونی است. ولی سنّت ابعادی دارد. یک بُعدش این است که اگر احیاناً حکمی از احکام الهی در قرآن، نفی و یا اثبات نشده باشد و از طریق رسول رسیده باشد قبول می کنیم. چون مأموریم به: «... أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ...»، (نساء، ۴/۵۹) و بر اساس بیان امیرالمؤمنین«علیه السّلام» («أَطِيعُوا اللَّهَ» فی محکم کتابه) البته متشابهات در بخش اَحکام عملی نیست. بلکه در بخش اَحکام عقیدتی قرار دارد که نحوة شناخت آن را بررسی کردیم. («أَطِيعُوا اللَّهَ» فی محکم کتابه و «أَطِيعُوا الرَّسُولَ» فی سنته الثابتة أو الجامعة غیر المفرّقة) ؛ «أُولِي الأمْرِ» هم ناقل عن الرّسول هستند. کما این که رسول«صلّی الله علیه و آله و سلّم» در دو بُعد ناقل عن اللّه است، کتاباً و سنّتاً، ائمّه هم از پیامبر نقل می کنند ؛ بنا بر این سنّت و عترت احکام فرعی و جزیی را که در قرآن نفی و اثبات نشده بیان می کنند و ما هم از باب «أَطِيعُوا الرَّسُولَ» قبول می کنیم. چون همان طور که «أَطِيعُوا اللَّهَ» تبعیّت از قرآن را بیان کرده، «أَطِيعُوا الرَّسُولَ» هم تبعیّت از رسول را بیان می کند منتهی پیروی از رسول در غیر بُعد نسخ است زیرا رسول ناسخ نیست.

حال بُعد دوم: آیا برخورد مسلمانان با قرآن، معصومانه است؟ نه ! برخوردهای نادرست برخلاف نصّ و برخلاف ظاهر قرآن زیاد داریم. حالا مرحلة دوم وظیفة سنّت، بیانگری مطالبی است که از نصّ یا ظاهر قرآن استفاده می شود، ولی بعضی از مفسّران یا مترجمان در برداشت از آنها اشتباه می کنند یا غلط معنا می کنند و این دو مطلب در بُعد حاکمیّت شرعی رسول و ائمّه است. مطلب سوم در بُعد سیاسی است، همان طور که احکام قرآن و سنّت معصومند ؛ معصوم اوّل و ثقل اوّل قرآن است و معصوم دوم و ثقل دوم، سنّت است. همان طور هم اداره کنندة جامعة اسلامی باید معصوم باشد که نورٌ علی نور است محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم»، علی«علیه السّلام» حسن«علیه السّلام» و حسین«علیه السّلام» باشند تا قرآن را صد در صد تطبیق کنند. این در زمان حضور معصومین است، که در زمان حضور آنان سنّتِ وحیانی قرآنی و سنّت وحیانی رسالی تثبیت می شود تا بعداً مستمّراً کسانی که تالی تلو معصومان هستند برمبنای قرآن که تحریف نشده و برمبنای سنّت که از موافقت با قرآن معلوم می شود عمل کنند. بنا براین تاریخ رسالت اسلام دارای سه بُعد است. بُعد اوّل ؛ زمان حضور معصومان، بُعد دوم ؛ زمان غیاب معصومان، بُعد سوم ؛ زمان حضور ولیّ امر«عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف».

در بُعد اوّل و سوم: دو معصوم حاضرند. در بعد وسط یک معصوم که قرآن است حضور مطلق دارد و معصوم دوم هم سنّت است که دریافت آن محتاج به کوشش و کاوش است. باید کوشش و کاوش کنیم، بدون نظر به سند تا اگر حدیثی موافق قرآن است قبول و اگر مخالف قرآن است ردّ کنیم ؛ و آنچه را که نه موافق و نه مخالف قرآن است اگر قطعی باشد باید قبول کنیم. بنا بر این کوشش و کاوشی که در زمان غیبت است در بُعد تفاهم از قرآن است که همیشگی است و در بُعد دریافت سنّت است که به وسیلة تطبیق با قرآن است. و الاّ معصومان مفسّر قرآن نیستند.

مفسّر یعنی چه؟ تفسیر از فَسْرْ است و فسر، کشف القِناع است. آیا در قرآن که «... بَيَانٌ لِلنَّاسِ...»، (آل عمران، ۳/١٣٨) است قناعی و حجابی و پرده ای هست؟ آیا در کلام خدا که بهترین، فصیح ترین، بلیغ ترین کلام است حجابی وجود دارد؟ که ما دون خدا این حجاب را بردارد. آیا خورشید تاریک است که ماه تاریکی اش را بردارد. این معصومان که بُعد دوم وحیانی هستند، آیا بُعد دوم وحیانی به بُعد اوّل کمک می کند؟ آیا بُعد اوّل نورش کم است تا به او نور دهند؟ نخیر.

اینها مستفسرند. مفسّر نیستند. قرآن را با قرآن تفسیر می کنند ؛ چون به قرآن در کلّ ابعاد چهارگانة آن احاطة علمی مطلق دارند در عبارت و اشاره و لطائف و حقایق ؛ بنا بر این آنها به گونه ای معصومانه تبیین می کنند آنچه را که از قرآن فهمیده می شود. منتهی، فهم معصومان، فهم معصومانه است و غیرمعصومان، احیاناً قصور و احیاناً تقصیر دارند ؛ احیاناً ـ متأسّفانه ـ عناد دارند که قرآن را برخلاف نصّ یا ظاهرِ آن معنا می کنند. و لکن اگر در حدیثی از رسول الله«صلّی الله علیه و آله و سلّم» و از حضرت علی «علیه السّلام» ثابت شد که فلان آیه معنایش چنان است، به گونه ای که خود آیه نصّ در همان معناست دیگر کسی قدرت تخلّف و جرأت تخلّف ندارند، بنا بر این سنّت در این سه بُعد منحصر می شود ؛ بُعد اوّل و دوم که بیان احکام شرعی قر آنی و حقایق قرآنی است و بُعد سوم ارائة روش اجرای احکام در حکومت قرآنی است.

بیّنات: اگر بیانات ائمّة معصومین نسبت به «عبارات» ـ یعنی آنچه مربوط به فهم عرف مردم عوامّ است ـ جنبة تفسیر نداشته باشد جنبة تنبیه و تذّکر دارد. امّا جنبة اشارات و لطائفش، چون همه فهم نیست ظاهراً اینجا باید مفسّر باشند و اینجا باید بگوییم مفسّرند !

آیت اللّه صادقی: عرض شود که حضراتِ اهل البیت راجع به «عبارات» مفسّر نیستند، چون می شود فهمید، راجع به «اشاره» و «لطائف» هم که برای متخصّصان قابل فهم است ولی برای اینکه معنا را عمومیّت بدهند، معصوم بیان می کند. اگر چه ما بدون مراجعه به هیچ روایتی از روایات ؛ هم اشاره و هم لطائف «لا يَمَسُّهُ إِلا الْمُطَهَّرُونَ»، (واقعه، ۵۶/) را می فهمیم. و لکن این «م» تعدادشان کم است حال برای اینکه کلّ مسلمانها با درجات شان، اَفهام مختلف شان و مراتب شان، اضافه بر اینکه در «عبارات» وارد می شوند، در «لطائف» و «اشاره» هم وارد شوند ؛ ائمّه تنبّه می دهند. بنا بر این همان طور که در بُعد اوّل عبارا ت قرآن بیّن است، در بُعد دوم نیز اشارات آن هم، بَیّن است یعنی غیرمعصوم می تواند آن را بفهمد. در بُعد سوم لطائف هم، بیّن است و غیرمعصوم می تواند بفهمد. ولی این توان دوم و توان سوم، توان کلّی نیست، چون توان کلّی نیست. امام «علیه السّلام» دربارة «... مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ»، (بقره، ۲/٣) می فرماید: «ممّا علّمناهم یبثّون أو ینبّئون» آیا اگر امام «علیه السّلام» این نکته را نمی فرمود؟ بیان قرآن رسا نبود؟! هُمْ کیست؟ هُمْ انسان است.

بُعد اصلی انسان روح است. بعد فرعی اش جسم است. ولی بعد اصلی تغافل می شود. پس تغافل از بُعد اصلی، گنگیِ آیات نیست. گنگی از ماست. حجابها و پرده های ما را تفسیر می کنند. نه قرآن را ؛ افکار ما را تفسیر می کنند، افکار نهفته و پوشیدة ما را تفسیر می کنند و توجیه می کنند تا آن کسی که چشمش بسته است، چشمش را باز کند، خورشید را ببیند. نه اینکه، اگر چشم بسته بود مفهومش این باشد که خورشید هم نیست ! آنها چشمها را باز می کنند تا مردم به گونه ای معصومانه ببینند و درست نگری را به انسان نشان می دهند، نه اینکه در نگرش به قرآن، چیزی افزون از خودشان را به قرآن اضافه کنند ! نه به قرآن اضافه می کنند و نه از آن کم می کنند. بلکه قرآن را چنانکه خدا اراده فرموده است و دلالت دارد، در کلّ ابعاد سه گانه تبیین می کنند. بنا بر این اهل البیت مفسّر نیستند. مستفسرند. منتها مفسّر افکار ما و مستفسر از قرآن ؛ تا در بُعد تفسیر افکار م، این افکار را از کجروی و غلط روی و اشتباه برگردانند.

بیّنات: دربارة نسخ قرآن به قرآن آیة «مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَ....»، (بقره، ۲/۱۰۶) چه چیزی را می خواهد بیان کند؟

آیت اللّه صادقی: ببینید: «مِنْ آيَةٍ» استغراق در کلّ نشانه های ربّانی است و این آیات ربّانی، یا آیات عینی رسولی است که خود رسل باشند. آیا مگر رسل، آیت اللّه نیستند؟

در حقیقت اینها آیت اللّه العظمی هستند، یا آیت عینی رسالتی که معجزات آنان است و یا آیات عینی احکامی است. پس سه بُعد است و «مِنْ آيَةٍ» تمام اینها را شامل می شود. «مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ» ما ننسخ یا نسخ می کنیم. نسخ کلّی و یا نسخ بعضی، همان نسخهای پنجگانه که قبلاً برشمردیم «أَوْ نُنْسِهَ»، مثلاً اگر اسامیِ انبیایی را در قرآن ذکر نکردیم این، «نُنْسِهَ» است. یا ذکر کردیم. در هر صورت «نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَ» پیغمبر بهتری، ابراهیم بهتر از نوح را می آوریم و یا «مِثْلِهَ» یا برابرند یا ممتازتر و یا بالاترند. حال این اعمّ است از اینکه نسبت به انبیا باشد که نُبُوّاتِشان نسخ شده است و یا نسبت به معجزات باشد که نسخ شده ؛ و اکنون هم کلّ انبیا و کلّ معجزات در رسالت رسانی نسخ شده است یعنی محمّد «صلّی الله علیه و آله و سلّم» مانند انبیای قبل نیست. نه معجزاتش و نه خودش که آیة عینی است خوب «نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَ» پیغمبر بزرگوار «خَيْرٍ مِنْهَ» است. یعنی خیر است در بُعد رسولی در بُعد رسالتی و در بُعد احکامی ؛ و این یا نسخ بُعد درونی در احکام قرآنی است و یا بُعد برونی مربوط به شرایع سابقه ؛ احکام قرآن در درون احیاناً تناسخ تکاملی دارند. یا در بُرون نسبت به احکام شرایع قبلی ناسخ اند ؛ البتّه احکام داخلی منسوخة قرآن کمتر از ده تا است که قبلاً مختصری پیرامون آن بحث کردیم، منتهی نسخ یا نسخِ کلّی است یا نسخ عموم است یا نسخ خصوص است یا نَسخ های دیگر است که این تناسخ هم در بعد تکامل است. مثلاً در مکّه حکم حجاب کامل زنان نبود و آیات حجاب کلّاً در مدینه نازل شده است خوب این نسخ است. بنا بر این قرآن در سیزده سال مکّی نسبت به نوع پوشش زنان که در آن، سروگردن پیدا بوده، نَهی نفرموده است بلکه بعداً در مدینه آیات حجاب در سورة نور و سُوَرِ دیگر نازل شده و این را نسخ تکاملی کرده است. یا فرض کنید که نسخ تکاملی مثل حکم شراب که قرآن دربارة آن در پنج حالت مختلف، آیه دارد و هر پنج نوعش دلیل بر حرمت است ولی اوّل حرمت کم رنگ، بعد پررنگ و پررنگ تر و در آخر کار در سورة مائده: «... إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ...»، (مائده، ۵/۹۰) نازل شده که شدیدترین شلّاق را به خَمر و خمّار زده است.

یا اینکه پیرامون حکم زن، آیة «وَ اللاتِي يَأْتِينَ الْفَاحِشَةَ مِنْ نِسَائِكُمْ فَاسْتَشْهِدُوا عَلَيْهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُمْ فَإِنْ شَهِدُوا فَأَمْسِكُوهُنَّ فِي الْبُيُوتِ...»، (نساء، ۴/۱۵) حدّ زنا را امساک زنان در بیوت، معیّن کرده بود و حدّ زنای مردان را نیز «وَ اللَّذَانِ يَأْتِيَانِهَا مِنْكُمْ فَآذُوهُمَ...»، (نساء، ۴/۱۶) پس حدّ مرد و زنی که فاحشه را انجام می دادند ایذاء بود. ایذاء زن حبس در بیت بود «... حَتَّى يَتَوَفَّاهُنَّ الْمَوْتُ...»، (نساء، ۴/۱۵) و ایذاء مرد هم کتک زدن او بود و لکن در سورة نور، امر فرموده که به هر دوی زن و مرد زناکار ـ در صورت شهادت چهار مرد شاهد عادل ـ به طور یکسان صد ضربه تازیانه زده شود. پس حدّ اوّل خفیف تر بود ولی بعداً نسخی تکاملی شد. از این قبیل نسخها در قرآن فوق فوقش ده تا بیشتر نداریم. و دربارة نسخ برونی شرایع گذشته نیز، مثلاً احکامی ابتلایی که به جهت تأدیب مکلّفان به شریعت تورات نازل شده بود، در انجیل اجمالاً نسخ شده و سپس در قرآن تفصیلاً منسوخ گردیده است که برای اطلاّع بیشتر به «تفسیر الفرقان» مراجعه شود.

و در پایان با تشکّر فراوان از دست اندرکاران فصلنامة بیّنات به خاطر انجام این گفت و گوها و انتشار آن در بین اندیشمندان مسلمان، از مجتهدان آزاده و شریعتمداران اسلام درخواست می کنیم که نخست نظرات خود را مستقیماً از قرآن در اصل و از سنّت قطعیّه در فرع، استخراج کنند زیر: قرآن که آخرین کتاب وحیانی است از نظر دلالت و مدلول در بین کلّ کتابهای وحیانی ـ تا چه رسد به غیر آنها ـ بی نظیر است و سنّت نیز در صورتی که قرآن نفی و اثباتی دربارة آن نکرده باشد و بر مبنای «وَ لا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ...»، (اسراء، ۱۷/۳۶) علم آور و قطعیّ الصّدور باشد حتماً پیروی از آن واجب است. و در ثانی اگر انتقادی بر محتوای این چهار مصاحبه دارند این جانب در طیّ شبانه روز به صورت حضوری یا تلفنی و یا با نمابر و اینترنت، برای پاسخگویی به کلّیة پرسشهای قرآنی و اسلامی، همواره آماده هستم. «و السّلام علی عباد الله الصّالحین»

ویرایش و استخراج مصادر:
پژوهشگر ارجمند جناب مهدی یاقوتیان


مطالب مرتبط: