فقیه قرآنی آیت الله العظمی محمد صادقی تهرانی

بسم الله الرّحمن الرّحيم

ادلّه انحصار خاتميّت وحي براي پيامبر اسلام صلّي الله عليه و آله و سلم
ختم وحي، نبوّت و رسالت

كل شئون وحي رسالت و نبوّت و كلاّ وحي هدايت مكلّفان توسط خاتم رسولان و پيمبران حضرت محمد(صلّي الله عليه و آله و سلم) بر اساس ضرورتي روشن و غير قابل انكار از ادلّه كتابهاي آسماني و خصوصاً آياتي از قرآن و سنّت قطعيّه و پيامبر خاتم يافته است.


به منظور پايان دادن به دعاوي رسالت و نبوّت پس از حضرتش و مأيوس نمودن اميدهاي كساني از گذشتگان مانند غلام احمد قادياني, علي محمد باب, حسينعلي بهاء و معاصراني لبناني و ايراني و آيندگان كه دعوي رسالت پس از رسول اسلام را داشته يا خواهند داشت نصوصي از كتابهاي آسماني به اختصار بنظر خوانندگان عزيز مي رسد. دليل ما بر ختم وحي و ختم رسالت و نبوّت آياتي چند از كتب آسماني است كه نمونه اي از آنها را بازگو مي كنيم. ابتدا در مورد وحي سخن را اين گونه آغاز مي كنيم كه وحي داراي درجات و مراتبي است : اوّل وحي شيطانها به يكديگر «شياطين الإنس و الجن يوحي بعضهم إلي بعض زخرف القول غرورا»(انعام:۱۱۲) شيطانهاي انس و جن وحي مي كنند بعضي بر بعضي دروغهاي زينت يافته را از روي غرور. طبق اين آيه كارها و اعمال شيطنت بار بي ارتباط با پيامهاي شيطاني نيست. ادّعاي دروغين وحي ربّاني خود يكي از مصاديق وحي و تلقين شيطاني است. چه بسا خود فرد گمراه بدليل غوطه ور بودن در آن از آن آگاهي ندارد. «و هم يحسبون أنّهم يحسنون صنعا»(كهف:۱۰۴) و مي پندارند كه ايشان نكو كار را انجام مي دهند.


دوّم وحي به جمادات مثل زمين «بأنَّ ربّك أوحي لها‌»(زلزال:۵) كه پروردگارت براي زمين رمزي در تكوينش قرار داده كه بدينوسيله گيرنده صدا و سيماي اعمال مكلّفان است.


سوّم وحي به حيوانات مثل زنبور عسل «و أوحي ربك الي النّحل أن اتّخذي من الجبال بيوتاً و مما يعرشون»(نحل:۶۸) پروردگارت به زنبور عسل رمز داد كه از كوه ها لانه هائي برگزين....


چهارم وحي خاصّ موضوعي به مومنين مانند مادر موسي. «و أوحينا إلي امّ موسي أن ارضعيه»(قصص:۷) به مادر موسي وحي كرديم كه موسي را شير بده و....


پنجم وحي عام موضوعي به مومنين «إنَّ الذين قالو ربّنا الله ثمّ استقاموا تتنزّل عليهم الملائكه الاّ تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنّه الّتي كنتم توعدون»(فصّلت:۳۰) محققاً كساني كه گفتند پروردگار ما خداست سپس پايداري كردند فرشتگان بر آنان فرود مي آيند كه.... كه از اين مرحله تعبير به وحي نشده بلكه به عنوان نزول ملائكه ياد شده است. اين معيّت و تنزّل پي در پي ملائكه جهت همراهي مومنين با استقامت از رحمت عام و نوعي الهام الهي است. اين گونه وحيها متقطّع نشده و احياناً استمرار دارند چنانكه كلاّ از وحي احكام الهي جدا هستند.


كساني از صاحبنظران مانند ابن عربي, شهاب الدين سهروردي, جنيد بغدادي, عبدالقادر جيلاني و سايرين استمرار اينگونه وحيها را با وحي رسالتي و احكامي خلط كرده و التقاط نموده اند. در حاليكه وحي رسالتي خاتمه يافته و ساير وحيها در شرايط خاص خود استمرار دارد كه در جاي خود بحث شده است.

ششم وحي نبوءَت كه اوّلين رتبه گيرندگي وحي احكام است بدون رسالت در فرستندگي آن مانند لقمان كه تنها رسول خود بود و رسالتي براي ابلاغ به ديگران نداشت.

هفتم وحي رسالتي يعني مأموريّت و رسالتي است از طرف خدا براي فرستادن و ابلاغ احكام به ديگران اعم از وحي مستقل چون وحي پيمبران اولوالعزم با وحي حاشيه اي مانند وحي بر رسولان ديگر كه تكرار همان وحيهاست.

و به طور كلي رسالت همچون نبوءَت و نبوّت و كلاًّ وحي هدايت مطلق و معصوم براي كلّ مكلّفين توسط خاتم المرسلين و النبيين تا يوم الدين به دليل قرآن و سنّت قطعيّه و آياتي از كتب پيمبران پايان يافته است. درست است كه رسالت اعم است از نبوّت و نبوّت رفعتي است در رسالت , ولي آياتي چند هر دو را به وسيله حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) خاتمه يافته مي داند:

۱ـ «و ما محمد إلاّ رسول قد خلت من قبله الرّسل‌»(آل عمران: ۱۴۴) محمد نيست مگر رسولي كه تمامي رسولان پيش از او آمده و جمعاً رسالت را پايان داده اند. «الرسول‌» به اصطلاح جمع محلّي به لام و مفيد استقراق است به اين معني كه كل رسولان صد در صد قبل از محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) آمده اند پس حضرتش پايان دهنده رسالت هاست و همين يك آيه در اثبات ختم رسالت كافي است و بيان واقع آن جاي هيچ شكّ و وسواسي باقي نمي گذارد. با اين وجود آيات ديگري نيز هستند كه به آنها نيز مي پردازيم.



۲ـ «هو الّذي أرسل رسوله بالهدي و دين الحقّ‌»(توبه:۳, صفّ:۹, فتح:۲۸) او كسي است كه فرستاد پيامبرش را براي هدايت و دين پابرجا در اين آيه «أرسل‌» ماضي است و دلالت بر مستقبل نمي كند.يكي از مدّعيان معاصر اين آيه را چنين توجيه مي كند كه «أرسل‌» مقابل آينده نيز مي شود زيرا در آيه ۴۸ فرقان مي فرمايد «هو الّذي أرسل الرّياح‌» او كسي است كه بادها را فرستاد. چون بادها در آينده نيز فرستاده مي شوند پس «أرسل‌» شامل آينده نيز هست در نتيجه رسول يا رسولاني هم در آينده فرستاده خواهند شد كه «أرسل‌» نه تنها گذشته است بلكه شامل رسالتي در آينده نيز هست. پاسخ مي دهيم كه «أرسل الرياح‌» نيز ماضي است و دلالت بر آينده نمي كند و مراد , بادهاي گذشته مي باشد. براي فرستادن بادهاي آينده آيه ۵۷ اعراف مي فرمايد : «هو الذي يرسل الرياح‌» است. دليل دوّم از نظر ادبي اين است كه : ماضي يا موقّت است يا استمراري و معني استمرار, استمرار در گذشته است. مانند حسن رفت و حسن مي رفت. بنابراين اگر «أرسل‌» بمعني استمرار هم باشد , استمرار در ماضي خواهد بود. كما اينكه يرسل استمرار در مضارع است البته نوع ديگري از ماضي استمراري در زبان عربي استعمال مي شود و آن آمدن كان بر سر فعل مضارع است. مانند : (كان يرسل) كه ارسال را بصورت مستمر و منحصر در گذشته بيان مي دارد. در آيه ۵۱ شوري آمده است : «و ما كان لبشرٍ أن يكلمه الله وحياً أو من ورائي حجاب أو يرسل رسولاً‌» «ما كان‌» مربوط به كلّ زمانهاي وحي است كه اگر كان در اين آيه نبود خود دليلي بر استمرار رسالت بود. لكن كان طبق تعريف قواعد عربي ارسال رسولان را در كلّ زمانهاي رسالت در انحصار گذشته شامل است و آيات ديگر نيز مويد آن هستند و لذا آيات ختم رسالت من جمله اين آيه با قيد كان يرسل زمانهاي رسالت را در گذشته و به حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) پايان يافته معرّفي مي كند. دليل سوّم اين است كه اگر به فرض در آيه اي با وجود قرائتي قطعيّه در مورد موضوعي جداگانه فعلي ماضي با وجوهي جهت آينده نيز بكار رفته باشد دليل بر اين نيست كه هر جا بخواهيم ماضي شامل مضارع باشد بلكه ماضي تنها ماضي و مضارع تنها مضارع است و الاّ آيا تمام افعال ماضي درقرآن شامل مضارع هستند؟؟ مثلاً در آياتي مثل ۲۶ حديد مي فرمايد : «و لقد أرسلنا نوحاً و إبراهيم‌» آيا حضرت نوح و ابراهيم دوباره فرستاده خواهند شد ؟؟ چنين استدلالي براي تغيير دلالت افعال حرج و مرج و بي نظمي در قواعد ايجاد كردن است زيرا در قرآن مقدار بي شماري افعال ماضي بكار رفته است و اگر گفته شود اينها دلالت بر مضارع نيز دارند فصاحت و بلاغت قرآن از بين مي رود ؛ در حاليكه دلالت مفاهيم قرآن با قرائن قطعيّه دروني آيات مختصّ به خودشان است و اميال و علاقه هاي بيروني تعبّدكننگان خدشه اي بر آن وارد نمي كند.

۳ـ «إذ جائتهم الرسل‌»(فصّلت:۱۴) هنگاميكه كلّ پيامبران بسوي آنان آمدند... آمدن كلّ رسل را با حصر إذ و ال در الرسل در گذشته محقق دانسته است. زيرا جاءت ماضي است و الرسل جمع محلي بلام و مفيد استغراق و دلالت بر كل رسل دارد كه در گذشته همگي آمده اند و ختم ارسال رسولان پيش از نزول اين آيات توسط محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم) به انجام رسيده است.

۴ـ «ثمّ أرسلنا رسلنا تتري‌»(مومنون:۴۰) رسولان ما همگي از پي يكديگر بدون هيچ فاصله اي آمده اند. كه تا قبل از بعثت رسول آخرين , لحظه اي زمين بدون رسول و حجت الهي نمانده و مدّعياني كه پس از گذشت قرنها ادّعاي رسالت كرده و مي كنند شايد به سنّت الهي واقف نبوده و نيستند كه پس از خاتم المرسلين كتاب الهي رسول و حجت و قانون خدا در زمين است و اگر نبود بلافاصله پس از حضرت ختمي مرتبت بايد رسولي معرفي مي شد نه پس از چهارده قرن كه مخالفت تتري است.

۵ـ «لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم النّاس بالقسط و أنزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للنّاس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب‌»(حديد:۲۵) در مورد أرسل توضيح داده شد كه ماضي است و رسل جمع مضاف است به اصطلاح تمامي لغات جمع مضاف دليل بر عموم استغراق است يعني الرسل كلّ رسولان را شامل است كه هنگام نزول قرآن و بعثت رسول آخرين كل رسالتهاي الهي به اتمام رسيده است. همچنين آيه , ارسال رسولان را بيّنات روشن و نزول كتاب و ميزان الهي مي داند و رسولي كه داراي بيّنه محكم و استوار نباشد ادّعاي او نيز سست و بي اساس است. مثلاً مدعي معاصر مي گويد يكي از بيّنات من در رسالتم اين است كه آمده ام تا قرآن را براي مردم بخوانم و آنان را به ترجمه و تفسير صحيح آن رهنمون شوم. جاي بسي تعجّب و تحيّر است كه مدّعي وحي به اعتراف خودش در نامه خصوصيش در زبان عربي كامل نبوده , و از نگارنده استدعاي معرفي بهترين تفسير و ترجمه قرآن را دارد. پس او كه خودش مدعي وحي رسالت است نيازمند به غير صاحب وحي شده كه در نتيجه خداي وحي كننده از نظر تخصص عربي از نگارنده ضعيفتر است. اين رسالت ناتوان كه در لفظ و معناي ظاهري قرآن عاجز است با اين رسالت بجز نقصان لفظي و معنوي چه تحفه اي براي پيروان قرآن دارد ؟ اصولاً قرآن روشنترين بيانات است و بيانگر و روشنگر خودش و ديگران است. كه در روش بيانيش نيز بالاترين اعجاز است. «تبياناً لكل شيء‌» (نحل:۸۹) تبيين كننده براي كل مطالب است و نيازي به روشنگر ندارد. حتي درك بيان قرآن ساده تر از درك و فهم بيانات ديگر مي باشد. «و لقد يسّرنا القرآن للذّكر فهل من مدّكر‌»(قمر:۴۰,۳۲,۲۲,۱۷) محققاً ما قرآن را براي روشنگري حقايق بسي آسان فهم نموديم آيا كسي هست كه آنرا تفهم كند ؟ اصولاً بعد از بيان روشن و واضح قرآن چه نيازي به روشن كردن است ؟ و اگر بيان قرآن روشن نباشد ۱۴ قرن به مكلفين خيانت شده است. وانگهي صرف نظر از اشكالات ديگر , بيان مدعي رسالت بعدي يا موافق قرآن است كه تحصيل حاصل است و نيازي به رسالت ندارد. يا مخالف قرآن است كه بيان مخالف قرآن حتّي از رسول خدا هم پذيرفته نيست , و براي محل و محور بودن بيان قرآني حضرتش در خطبه مني فرمود : «محققاً دروغ سازان عليه من بسيار شده اند و زيادتر مي شوند. پس هر كه بر من دروغي جعل كند جايگاهي پر از آتش خواهد داشت. پس اگر حديثي از من نقل شود كه موافق كتاب الله است من آنرا گفته ام و اگر حديثي نقل شود بر خلاف كتاب الله هرگز من آنرا نگفته ام.‌» بنابر اين ملاك سنجش افكار و اقوال حتي بيانات منقول از رسول اسلام طبق فرموده ايشان تنها كتاب الله است. مدعي بعدي با اقرار به نقصان علم خويش چه روشنگري مي خواهد داشته باشد ؟ خواندن قرآن براي ديگران چگونه بيّنه اي است كه همگان داراي آن هستند ؟ همه قرآن مي خوانند و به اندازه خويش آنرا مي فهمند و نكاتي را هم كه كمتر متوجّه نمي شوند از صاحبنظران جويا مي شوند. بنابراين همه بايد ادّعاي رسالت كنند و يا اينكه مدعي رسالت كسي مانند همه است. و بالاخره قرآن خود بيانگر درست و نادرست ترجمه ها و تفسيرهاي گوناگون خود است , و نيز به بيان ديگري حتي بر مبناي وحي نيازمند نيست.

۶ـ «هو الّذي بعث في الامّيين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته‌» و آيه بعد: «و آخرين منهم لمّا يلحقوا بهم‌»(جمعه:۲،۳) رسولاً مفرد است كه بدليل بعث , مبعوث شده است. ولي در مورد رسالت , كل اميين را در دو بعد زماني شامل است : ۱- «بعث في الأمّيين رسولاً منهم‌» ۲- «و آخرين منهم‌» كه جمع است. يعني امّيين ديگري كه بعداً تا آخر زمان تكليف به اينان ملحق مي شوند. زيرا واو در «و آخرين منهم‌» كل مكلفان ديگر را شامل است , كه همگان _ چه در زمان حضرتش و چه در ديگر زمانها _ مشمول اين رسالت مي كند. همچنين رسولاً مفرد است , اگر قرار بود رسول ديگري براي آخرين بيايد بايد مي فرمود بعث في الأمّيين رسولاً منهم , بنابراين همان يك رسول براي كل زمانهاي بعد از خود نيز خواهد بود. مدعي رسالت معاصر مي گويد چگونه رسول قبلي براي آيندگاني كه نيامده اند كتاب را تلاوت مي كند ؟ پاسخ اين است كه اصولاً هدف از بعثت انبياء و رسولان اين است كه آنان وحي اوليه را براي مردم تلاوت كنند. پس از اين تلاوت اوليه همگان بنوعي مأمور تلاوت آن براي يكديگر هستند. اگر تلاوت خود رسول براي كل مكلفين به اسلام مراد باشد با مرگ حضرتش , دين و قرآنش هم مرده است. آيا در زمان رسول اسلام تنها ايشان بود كه آيات را تلاوت مي كرد ؟ و آيا با كل مسلمين جهان برخورد مي داشت كه خودش براي همه قرآن را تلاوت كند ؟ در همان موقع نيز هزاران مسلمان آيات الهي را حفظ و براي يكديگر بازگو مينمودند. كه تا حال و آينده نيز ادامه خواهد يافت. همچنين مبين نوع تلاوت انتخاب شيواي كلمه «بعث في الأمّيين‌» است كه تلاوت بعثتي مي باشد يعني همان تلاوت اوليه. ما بقي رسول نيستند و تلاوتشان نيز رسالتي نخواهد بود. برداشت ديگر اين مدعي بنا به علاقه و انتظارش در مورد آيه فوق اين است كه چون رسول اسلام از ميان امّيين برانگيخته شد در نتيجه رسول بعدي نيز يك امّي خواهد بود تا حجتي باشد بر غافلان و همينطور صاحبنظران. بايد گفت رسالت را شرائطي است كه اصلش دارا بودن مقام وحي رسالتي است كه علم وحي را به فرد امّي انتقال مي دهد و او را از كل علما برتر مي سازد. يعني صفت امّي بودن مربوط به قبل از رسالت حضرت محمد صلوات الله عليه مي باشد , كه هيچ سواد خواندن و نوشتن نداشت ولي با رسالت وحي قرآني وي از كل باسوادان عالمتر است. «و ما كنت تتلوا من قبل من كتاب و لا تخطّه بيمنك‌»(عنكبوت:۴۸) اي محمد تو پيش از نزول قرآن نه مي توانستي كتاب بخواني و نه چيزي بنويسي. اين خود دليل است كه پس از نزول وحي علم خواندن و نوشتن و غيره را يافته است. آيا حضرت رسول در فهم معاني و درك آنها و تفسير آنها براي ديگران نيازي به مشورت داشتند؟ كسي كه پس از رسالت نيز بگويد امّي هستم نه تنها رسول نيست بلكه مورد رسالت نيز نمي باشد زيرا با وجود بهترين رسالت هنوز به اميّت خود باقي است. مدعي رسالت در هر زماني بايستي از كل علما عالمتر و فهميده تر باشد و نيازي به مشورت در امور نيز نداشته باشد زيرا تنها طرف او وحي الهي است كه راه صحيح را به او مي نماياند. البته اعلم علما بودن نيز خود كفايت نمي كند بلكه تنها شرط لازم و كافي , اثبات وحي و علم الهي به اوست كه تنها راه اثباتش با ارائه معجزات بي نظير رسالتي مانند شقّ القمر و اژدها شدن عصا و دميدن روح در گِل مرده و زنده كردن مردگان و نظاير آن امكان پذير است. و بالاخره اگر صِرف امّي بودن نشانه رسالت است روي اين اصل كل امّيها عالم رسولند , آري امّي بودن پيش از وحي از مويّدات اين رسالت است. ولي اصل وحي نياز بدليلي قاطع دارد كه كلاًّ نسبت به وحي پس از حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) منقطع شده است , و حتي اگر هم بر فرض محال مرعي وحي دليل قاطعي بر رسالتش داشته باشد ادله پايان يافتن رسالت وحي قطعاً آنگونه دليلي خيالي را بركنار مي كند:

كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
نباشد غم در اين دلها اگر زائل شدند مشكلها...

۷ـ «و تمّت كلمه ربّك صدقاً و عدلاً لا مبدّل لكلماته و هو السميع العليم‌»(انعام:۱۵) و تمام شد كلمه پروردگارت - كه همگي - صدق و عدل است و تبديلي براي كلماتش نخواهد بود و او بيناي آگاه است. آيه اتمام كلمه پروردگار كه همان وحي است را بيان مي دارد و آيا پس از آن باز هم كلمات صدق و عدل وجود دارد ؟ طبق آيه كلمات صدق و عدل الهي پايان يافته و هر كلمه اي بعنوان هدايت مكلفين پس از قرآن از روي صداقت و عدالت نخواهد بود بلكه كذب و ظلم است اعم از كلمه مدلول و مراد الهي يا كلمه دال و توضيح دهنده مراد الهي , اگر بعنوان وحي ادعا شود. روي اين اصل مدعيان وحي پس از حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) كلاً دروغگو و ستمكارند , بخدا دروغ مي بندند و بقرآن ستم مي كنند كه گوئي نامفهوم و گنگ است , و در طول چهارده قرن دلالتش كافي نبوده و در زمان ما دلالتي منفصل بوحي رسالتي پس از آن آمده است.

۸ـ «كلمه الله هي العلياء‌»(توبه:۴۰) كلمه الهي _ قرآن _ بالاترين و والاترين بيانات است و نسبت به مقاصد الهي برترين بيان كننده صادقانه و عادلانه است. حتي از بيان حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) نيز روشنتر است. بنابراين در تبيين مرادات و مقاصد الهي پس از قرآن نيازي بغير قرآن نيست تا كسي رسالتي در بيان و تفسير آن پيدا كند. خود قرآن بهترين و آخرين رسول الهي در تبيين مرادات الهي الي يوم القيامه است و رسالت حضرت رسول(صلی الله علیه و آله و سلم) تنها ابلاغ آن به ديگران بود «و ما علي الرسول الا البلاغ المبين‌»(نور:۵۴) و حتي حضرتش در مقام تبيين و تفسير نبود بلكه تنها در مقام تلاوت و بيان قرآن بودند. «أولم يكفهم أنّا أنزلنا عليك الكتاب يتلي عليهم‌»(عنكبوتك۵۱) قرآن تنها بيان كافي و مكفي براي كل مكلفان است و مبيّن مطالب ديگر و حتي مبيّن و نشانگر رسالت رسول الله الاعظم(صلی الله علیه و آله و سلم) مي باشد نه اينكه نيازمند به بيان ديگران باشد. اگر نيازمند باشد عاجز است و معجز نيست. نشانه اعجاز قرآن در قدرت بيان و تبيين است چرا كه از ناحيه علم محيط و مطلق الهي صادر شده است چنانكه خدا در ربوبيّت و خالقيّت نيازي به ديگران ندارد در بيان احكام و مرادات خود هم نيازي بغير ندارد. اگر كسي از معقولات و معلومات بروني خارج قرآن استفاده نمايد بهمان مقدار به خطا رفته است.

۹ـ «إنَّ هذا القرآن يهدي للّتي هي أقوم‌»(اسراء:۹) همانا اين قرآن به هر آنچه كه پابرجاتر است هدايت مي كند. كه پايدارترين و رساترين راههاي هدايت را در انحصار قرآن مي داند. آيا بيان مدعي رسالت پس از قرآن بيان بهتري خواهد بود ؟؟ قرآن به گونه اي محكم و استوار مرجع و منبع و مبيّن تمامي بيانات است و هم مفسر خويشتن و نيازي به مفروضات و علائق و انتظارات بروني ندارد. همين يك آيه پاسخگوي كل كساني است كه گفته يا مي گويند قرآن را نمي شود فهميد دال و مدلول آن مورد ظن و ابهام است , يا اينكه قرآن متن صامت است و فهم آن فهم بشري است. در اينصورت چگونه اقوم و پابرجاست ؟؟ چگونه توانائي هدايت برترين را دارد ؟ مقام عصمت بيان قرآن فوق اعجاز كل انبياء است و افتخار رسول اسلام(صلی الله علیه و آله و سلم) به اين بود كه بيان كننده آن بر مردم است. قرآن تنها مبنا و ملاك سنجش افكار و اقوال است و اگر ظني الدّلاله باشد يا صامت , هدايتگر و مبناي حل اختلافات نخواهد بود. «واتل ما أوحي اليك من كتاب ربك لا مبدل لكلماته و لن تجد من دونه ملتحدا‌»(كهف:۲۷) معيّن بخوان آنچه را كه وحي شده است بسوي تو از كتاب پروردگارت كه هيچ تبديلي در كلماتش نخواهد بود و هرگز تا ابد پناهگاهي جز قرآن نخواهي يافت. نه در دلالتش , نه در مدلولاتش. كه اگر در دلالتش ضعفي باشد مقاصدش نيز ضعيف خواهد بود. «و يمح الله الباطل و يحق الحق بكلماته‌» (شوري:۲۴) خدا با كلماتش باطل را محو و حق را پابرجا مي سازد. پس با بيان قرآن كه تمامي صدقها و عدلها را بيان فرموده كل باطلها را ابطال و كل حقها را اثبات كرده است. روي اين اصل دعوي وحي بعد از آن بمنظور تبيين قرآن يا هر عنوان ديگري باطل است و كذب و ضلالت است. اصولاً قرآن هر دوي دال و مدلول را بعنوان پايان كل دالها و مدلولها داراست. چنانكه مقاصد قرآني نسخ و تبديل پذير نيست بيان قرآن نيز چنانست. و مختصراً هدايت معنوي برتر قرآن بر پايه هدايت و روشنگري برترش مي باشد , پس هدايت لفظي و دلالتي قرآن حتي از هدايت كلمات رسول هم برتر است , و آيا بيان مدعي رسالت معاصر از هر دوي قرآن و رسول قرآن برتر است ؟ كسي كه با استناد به آياتي چند _ كه بر خلاف مرادش دلالت دارد _ براي رسالت خود بمنظور تبيين قرآن استدلال مي كند مدعي است وحي رسالتي او براي حل اختلاف در تفسير قرآن است. درست است كه برداشتها از قرآن متفاوت است ولي حل اين اختلافات بعهده خود قرآن مي باشد نه ديگران كه قرآن تبياناً لكل شييء است. آيا قرآن بيانگر مطالب ديگر هست ولي بيانگر خودش نيست؟؟ تنها راه شايسته فهم قرآن استفاده از ابزارهاي دروني قرآن است , به اين ترتيب تبيين اختلافات تنها با قرآن است : «و ما أنزلنا عليك الكتاب إلاّ لتبيّن لهم الذي اختلفوا فيه‌» (نحل:۶۴) و ما اين قرآن را بر تو نفرستاديم مگر اينكه بوسيله آن اختلافاتشان را تبيين كني. يا به قولي با مثاني آيات تعبير كند ولي داراي علائق و انتظارات بروني باشد بطور قطع به تفسير صحيح نخواهد رسيد و به بيراهه مي رود. كسي كه علاقه دارد رسول باشد و در قرآن انتظار خود را مي بيند و رسالت خود را تماشا مي كند و علاقه دارد آنرا به اثبات رساند در حقيقت قرآن را در آئينه فكر و علاقه و انتظار خود ديده است. حال اينكه بايستي خود را در آئينه آيات قرآن سنجيد. و بالاخره بيان رسالتي او احتمالي است افزون بر اختلافات ديگر كه با سنجش با خود قرآن زشت و زيبايش آشكار مي شود. قرآن قويترين بيانات است و به هيچ عامل بروني نيازي ندارد. حتي رسول اسلام نيز به قرآن شناخته مي شود نه اينكه قرآن به رسول. بالاخره هر سخني بر خلاف قرآن باشد گر چه بر فرض محال از رسول قرآن باشد مردود است تا چه رسد از مدعي رسالت بيان قرآن. چرا كه قرآن خود را گويا و ناطق حق مي داند. «هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق‌» (جاثيه:۲۹) آري بيان و فقه گويا و ناطق قرآني تنها قيم و كافي مردم است زيرا : «فأقم وجهك للدّين القيم‌» (روم:۴۳) «و ما أرسلناك إلاّ كافّه للناس بشيراً و نذيراً ولكن أكثرا الناس لا يعلمون‌» (سبا:۲۸) كه اين رسالت قيم و كافه عهده دار نگهباني كل ناس است. پس هر كه از اين نگهباني بيرون آيد و بر خلاف دلالتش سخن بگويد از ناس نيست بلكه از نسناس است. قرآن بهترين بيان الهي است كه توجه و تدبر در آن قلب و اندام انسان مومن را به لرزه مي افكند.

۱۰ـ «الله نزّل أحسن الحديث كتاباً متشابهاّ مثاني تقشعر منه جلود الذين يخشون ربهم ثم تلين جلودهم و قلوبهم الي ذكر الله‌» (زمر:۲۳) خدا بهترين حديث را نازل فرمود (قرآن) كه دو گانه همراه است _ يعني آياتش يكديگر را معني مي كند _ و مردمان با ايمان از شنيدن درست آن بر اندامشان لرزه مي افتد سپس اندام و دلهايشان بسوي خدا نرم مي گردد. قرآن را أحسن الحديث خوانده كه قبلاً نازل شده است و خودش تشابهات خود را برطرف مي نمايد. «متشابهاً مثاني‌» و نيازي به هيچ عامل بروني ندارد تا كسي ادعا كند براي حل اختلافات آمده است. آيا بيان مدعي رسالت يا هر مدعي ديگر پس از قرآن أحسن يا حسن است ؟؟ اين آخرين كتاب آسماني _ أحسن الحديث _ نيست , و بيان كسيكه آنرا بر خلاف دلالتش و بر ضد رسالتش معني مي كند أحسن الحديث مي باشد؟؟ اصولاً اختلاف در فهم ها و تجارب ديني بعلت استفاده نمودن و حتي برتري دادن عوامل بروني بر قرآن بوجود آمده است. اگر اين عوامل اعم از افكار , اقوال , عقول و علوم بشري , شخصيتها و ضرورتها و علاقه هاي ناپسند بكناري روند قرآن بهترين حجت الهي در برطرف ساختن تناقضات و اختلافات و كثرتهاست. «واعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا‌» (آل عمران:۱۰۳) كه قرآن را تنها عامل وحدت و عصمت علمي معرفي مي نمايد. براي رها شدن از اختلافات شرط لا اله الاّ الله را اجرا كنيم. ابتدا با لا اله تمامي افكار و احاديث را كنار گذاريم سپس با إلاّ الله يك حديث را كه أحسن الحديث است برگزينيم و با اعتصام به او به وحدت و عصمت علمي دست يابيم. براي فهم آن از علاقه هاي خود نيز جدا شويم. مثلاً همين مدعي معاصر علاقه خود را در اين آيه چنين تحميل مي كند و مي گويد يكي از بينات من مقام اقشعرار همگام وحي بر من است. يعني در بدنم حالت چندش و چالش ايجاد مي شود. اولاً آيه درباره وحي به رسولان نيست بلكه خواندن و درك قرآن توسط مومنان را بيان مي دارد. كه در اين حالت به خشوع افتاده و بدنشان به لرزه مي افتد. ثانياً اگر بر فرض محال پس از قرآن وحي ديگري نازل گردد آيا تنها كافي است كه مدعي وحي بگويد بدنم مي لرزد و هيچ دليل ديگري غير از لرزش و خواندن قرآن ارائه ندهد؟؟ پس همه لرزشها و خواندنها روي اين اصل دليل بر وحي خواهد بود. چون همه قرآن مي خوانند و مومنان در حالت درك به لرزه مي افتند. اگر شما براي ادعاي وحي مي لرزيد , قرآن را باز كرده و آياتي را بدون هيچ ربطي استدلال مي كنيد , ديگران مي توانند شب و روز بلرزند و صدها برابر آن آياتي را مورد استدلال قرار دهند. اين اقشعرار مانند دليل نفس ناطقه غلام احمد قادياني است كه مي گويد نفس ناطقه پاك من خود تصديق دارد به وحي خصوصي بر من. كل مدعيان وحي اينگونه ادعاهايي داشته و دارند و هرگز دليلي بر اثبات آن نداشته اند. تا جائيكه مجبور شده اند در مفاهيم به نفع خود تغييراتي ايجاد كنند مانند علي محمد باب كه مي گفت لغات به من ايمان آورده اند. اگر بگويم برو و مراد من نرفتن باشد معني برو , نرو خواهد بود. اگر آيه اي بگويد رسالت و نبوت ختم شده و من بگويم نشده معني لغات به اذن من تغيير پيدا مي كند چون لغات به من ايمان آورده اند. اين ادعاها خود بخود از درجه دلالت ساقط اند. لكن در جواب مي گوئيم خدا و حضرت رسول براي بيان مقاصد خود از لغات مردم فهم استفاده نموده اند نه از لغات خدا فهم يا رسول فهم تا نافهم. مثلاً خدا در جائي كه نمي خواهد با مردم سخن بگويد و مخاطب سخنش تنها حضرت رسول است از كلمات مقطعه استفاده كرده است. ال _ الر و امثال آن كه مراد آن براي ما قابل درك نيست اما كل بقيه لغات براي مردم است. حتي خدا در مفاهيم تغييري ايجاد نكرده است تا چه رسد به مدعيان دروغين.

۱۱ـ «إنّا زيّنا الماء الدنيا بزينه الكواكب. و حظاً من كل شيطان مارد. لا يسمعون إلاّ الماء الاعلي و يقذفون من كل جانب. دحوراً و لهم عذاب واصب. إلاّ من خطف الخطفه فأتبعه شهاب ثاقب‌» (صافات:۱۲_۶) خدا براي نگهباني از هر شيطان متمردي آسمان را حفظ كرده بگونه اي كه نمي توانند گوش گيرند به ملاء أعلي و از هر جانب پرتاب مي شوند. كل شيطانها از آغاز خلقتشان و خلقت آسمان از شنيدن وحي و كلام الهي محروم بودند. بعد از رسالت پيامبر اسلام رسولان جن تا چه رسد به مومنين آنها از شنيدن وحي محروم شدند. طبق آيه ۱ سوره جن آنها وحي قرآن را مي شنيدند كه در آيات ۸ و ۹ شنيدن آنها را بعد از اين تمام مي كند : «فوجدناها ملئت حرساً شديداً و شهباً. و إنّا لمسنا الماء فوجدناها ملئت حرساً شديداً و شهباً. و إنا كنا نقعد منها مقاعد للسّمع فمن يستمع الان يجد له شهاباً رصداً‌» ما اكنون آسمان را لمس كرديم و ديديم پاسبانان شديد و نيزه هاي آتشين در آن فراوان است. ما در گذشته جايگاههايي از آسمان را براي شنيدن از ملاء أعلي بر مي گزيديم ولي اكنون هر كه از ما بخواهد چيزي از ملاء أعلي بشنود نيزه اي آتشين را در انتظار خود مي يابد. رسولان جن كه پيش از رسول اسلام رسالت الهي داشتند و وحي الهي را مي شنيدند پس از حضرتش بطور كلي از شنيدن وحي محروم شدند با آنكه توانايي رفتن و رسيدن به ملاء اعلي و جايگاه وحي را داشتند. اين رسولان جن كه جولانگاهشان در كل آسمان و زمين است ديگر وحي را نمي شنوند تا چه رسد به بشر كه جولانگاه محدودي در زمين دارد و بطريق اولي از شنيدن وحي رسالتي و نبوءتي محروم است.

۱۲ـ «قل يا أيها الناس إني رسول الله اليكم جميعاً‌» (اعراف:۱۵۸) بگو اي مردم بدرستي كه من رسول خدا بسوي شما و جميع شما هستم. خطاب آيه الناس و اليكم جميعا كل انسانها را تا آخر زمان تكليف شامل است و الا بلافاصله بعد از رحلت ايشان رسول يا نبي ديگري بايد مي آمد. مگر نه اينست كه خدا از آدم تا خاتم بگونه اي سلسله وار رسولان خود را مبعوث مي نمود «لقد أرسلنا رسلنا تتري‌» پس چرا بعد از رسول اسلام كسي نيامد و پس از هزار و چهارصد سال رسولي بيايد كه چكند ؟ اصولاً استمرار رسالت پس از رسول اسلام بر چه مبنا و به چه معناست ؟ آيا بر مبناي تغيير شريعت و آوردن دين جديد است كه خود بر خلاف ضرورت قرآن و ساير كتب آسماني است. و يا بر مبناي تغيير شريعت و آوردن دين جديد است كه ايندو با اهل شريعت آخرين تناقض دارد از جمله : «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم السلام دينا‌» (مائده:۳) اليوم اكملت اين روز يعني روز رسالت شريعت الهي تمام گرديد و رضايت الهي براي دين اسلام تا آخر زمان تكليف صادر شده يا استمرار رسالت بر مبناي تبيين شريعت است. قرآن خود تبياناً لكل شيء است و تبيين كننده تمامي مجملات بروني است. نه آنكه نيازمند مبين بروني باشد و آيا تكميل دين و نعمت الهي بدون تبيين آن امكان دارد و رضايت الهي بر همگاني شدن اسلام با ابهام آن منافات ندارد؟ بر فرض محال كه رسالت استمرار داشته باشد آيا جداسازي ميان قرآن و مبين آن خصوصاً با فاصله ۱۴ قرن قرآن را در طول اين مدت از حجيت ساقط نمي كند كه چون بيانش رسا نبود بايد رسولي بيايد تا بيان ناقص قرآن را تكميل كند ؟؟ در هر صورت مدعي و مدعيان رسالت , قرآن را از نظر دال و مدلول ناقص پنداشته اند كه به خود اجازه چنين دعوي داده اند. توجيه مدعي معاصر براي اين حالت اين است كه خدا در اين زمان مي خواهد عذابي بفرستد و براي اتمام حجت خود رسولي را فرستاده است و استناد به اين آيه مي كند : «فهل ينتظرون الاّ مثل الأيّام الذين خلوا من قبلهم قل فانظروا إني معكم من المنتظرين ثم ننجي رسلنا و الذين آمنوا كذلك حقاً علينا ننج المومنين‌» (يونس:۱۰۳و۱۰۲) آيا منتظران كنوني انتظار دارند مانند روزگاهاي پيشين كه معذب گرديدند بگو منتظر باشيد كه منهم _ پيامبر _ با شما از منتظرانم. اين انتظار عذاب مربوط به انتظار پس از مرگ است به سه دليل :

يكي اينكه مسلمين از عذاب دنيوي مستثني شده اند طبق آيه ۳۳ انفال : «و ما كان الله ليعذبهم و أنت فيهم و ما كان الله معذبهم و هم يستغفرون‌» هرگز خدا عذاب نمي كند آنها را تا در ميانشان هستي و هرگز عذابشان نمي كند تا استغفاري در كار است.

دليل دوم مستفاد آيه است يعني اينان انتظار عذاب را مي كشيدند و خطاب رسيده است كه بگو منتظر عذاب باشيد كه منهم از منتظرانم آيا پيامبر براي چه بايد انتظار عذاب را بكشد؟ براي اينكه هر كسي به جزا و پاداش عمل خود برسد و اين نمي شود مگر در قيامت كه طبق آيه انفال نيز عذاب دنيوي منتفي است.

دليل سوم «ثم ننجّي رسلنا‌» سپس بعد از تعذيب تكذيب كنندگان رسالت محمدي نجات مي دهيم كل رسل و مومنين خود را. نجات كل رسل و مومنين از نگرانيها و عذابها در انحصار پس از مرگ و يا رجعت است زيرا در دنيا انواع ناگواريها و عذابها را از طرف تكذيب كنندگان لمس كردند و چون رسلنا كل رسل اند كه بر حسب آيات زيادي تا حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) آمده اند اين خود دليل چهارم است بر اينكه دلالت عذاب تنها در اختصاص عذاب قيامت است زيرا رسل قبلي از عذاب بعدي چگونه نجات خواهند يافت ؟ در نتيجه اين آيات ربطي به استمرار رسالت و نزول عذاب پس از رسول اسلام ندارد. در اينجا به آياتي ديگر كه بگونه اي تأويل گانه مورد استناد اينان قرار گرفته است اشاره مي كنيم كه يا دلالتي ندارد يا كاملاً سخنشان را نقض مي كند.

۱۳ـ «و إذ أخذ الله ميثاق النبيين لماّ آتيتكم من كتاب و حكمه ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتومننّ به و لتنصرنّه‌» و هنگامي كه خدا پيمان كل نبيين را گرفت كه چون بشما كتاب و حكمت دادم سپس بعد از همه شما رسولي آمد , رسولي كه تصديق كننده چيزهايي است كه با شماست حتماً بوي ايمان آوريد و او را كمك كنيد فرمود آيا اقرار كرديد و بار گران اين عهد را گرفتيد؟ گفتند آري فرمود پس گواهي دهيد و من با شما از گواهانم. اينجا مورد ميثاق ايمان به رسول آخرين است كه بعد از كل انبياء خواهد آمد و از همه آنها برتر مي باشد زيرا براي ايمان و نصرت بوي از كل انبياء قبل , اخذ ميثاق شده است. بنابراين دين رسول آخرين در انحصار امّت اسلام نيست بلكه شامل كل نبيين نيز هست و همه بايد به اين رسول آخرين كه از همه رسل و انبياء برتر است ايمان بياورند چرا كه انبياء اديان قبل به او ايمان آورده اند و ايمان به او از شرائط وحيشان قرار گرفته است. در نتيجه ملتهاي آنان هم بايد به ميثاق انبياء خود پاينده بوده و به او ايمان آورند. لذا تنها دين مورد رضايت الهي با رسالت محمدي دين مبين اسلام مي باشد «و رضيت لكم الاسلام دينا‌» اين رسول آخرين داراي امتيازاتي است:

۱ـ تصديق رسالت بر پيامبران از اوست, پس هر كه را تصديق نكرده كاذب است.

۲ـ ايمان كل انبياء را به حضرتش از شرائط نبوتشان خواهند در حاليكه هيچ پيمبري گر چه كوچكترين پيمبران , مأمور به ايمان به بزرگترين آنها نيست. كه اين «امن معه لوط‌» تنها معيت ايمان لوط را با ايمان ابراهيم بخدا مطرح كرده است. در اينجا گر چه نيازي به آيات كتب آسماني ديگر نيست لكن براي تائيد بيشتر مطلب تعدادي از آن آيات را مي آوريم. گر چه اين كتب تحريف شده اند لكن پيش بيني ها و مطالب درستي در آنها هست كه وقوع آنها و تائيد قرآن دليل بر تحريف نشدن اين دسته آيات است :

در باب سوم كتاب حبقوق نبي آيه سوم مي فرمايد : «الوه متيمان يابو و قادوش مهر فاران سلاه شاميم هو دو و تهلاتو مالئاه ها آرص». خدا از تيمان مي آيد و قدوس از كوه فاران (مي آيد) براي هميشه (تا انقراض جهان) جلالش آسماها را بپوشاند و زمين از مدح و ثنايش مملو گردد. بر حسب مستفاد تورات و تصريح قاموس مقدس , تيمان صحراي جنوبي است. به لحاظ اينكه محل نزول وحي بر حبقوق نبي , بيت المقدس بوده مورد بشارت وي نيز كسي خواهد بود كه از صحراي جنوبي بيت المقدس واقع است. يعني مي توان گفت : حبقوق نبي نخست بشارت از آمدن خدا از صحراي جنوبي بيت المقدس داده سپس مقصود از آمدن خدا را ظهور قدوس «حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم)‌» و منظور از صحراي جنوبي را فاران (حرا) معرفي نموده است.

در آيه ۶ دو آيه پس از آيه فوق كتاب حبقوق مي فرمايد : «هلخوت عولام لو». راهها و سنن آن قدوس (كه از كوه فاران مي آيد) عالمي و جهاني است.

آيه ۱۶ باب پنجم كتاب سرود سليمان مي فرمايد : «حكو ممتقيم و كولو محمَّديم زه رعي نبت ير شللام». دهانش شيرين است و تمامش محمد است. اين محبوب من است و اين يار من است اي دختران اورشليم.

آيه ۶ فصل نهم كتاب هو شيع نبي مي فرمايد : «كيهنه هالخو مشد مصريم تقبصم موف تقبرم محمد لكسفام قيموش ييراشيم حوح باهاليهم». اينك كه به جهت خرابي مي روند مصر ايشانرا جمع نموده , موف ايشان را مدفون خواهد ساخت. محمد از براي نقره ايشان است. علف گزنه وارث آنها خواهد شد و در چادرهايشان خارها خواهد روئيد. موف طايفه اي است در زمين مصر و پس از خرابي دوم بيت المقدس كه بني اسرائيل به مصر آمدند طايفه موف اجساد آنان را به خاك سپرد. محمد از براي نقره ايشان است يعني پس از آنكه در خرابي دوم بيت المقدس بني اسرائيل بسرزمين مصر رفتند محمد نامي خواهد آمد كه بعنوان جزيه و حق الحمايه نقره از ايشان خواهد گرفت.

آيه ۱۵ فصل ۱۹ تورات مثني خبر از ظهور پيامبري از ميان بستگان برادران بني اسرائيل مي دهد كه اينان با تحريفات و توجيهاتي بر خلاف صريح آيات خواسته اند نظرها را به پيامبري از دودمان بني اسرائيل معطوف دارند و حتي برآمدند نام يكي از فرزندان خود را محمد گذارند ولي در فصل نهم آيه ۱۶ كتاب هوشيع نبي مذكور است كه : «و همتي محمدي بيطنام». يعني مي كشم آن فرزندي را كه در شكم مادرانست اگر بخواهد نام او را (به جاي محمد موعود) محمد گذارد. موافق بشارات فوق در كتاب ادريس هم از پيامبر و دوازده فرزند او خبر داده است. هنگامي كه حضرت ادريس در بابل در عبادتگاه مشغول عبادت بود اين حكايت به وحي الهي برايشان نازل شد : روزي ميان فرزندان پدر شما آدم و فرزندزادگان او در تعيين افضل مخلوقات اختلاف شد بعضي گفتند پدر ما آدم افضل است و بعضي گفتند ملائكه برترند چون آدم و همسرش از دستور خدا سرپيچي كردند. بعضي گفتند جبرئيل افضل است تا اينكه داوري به حضرت آدم بردند. آنحضرت فرمود چون خدا مرا آفريد و از روح خود در كالبدم دميد من درست نشستم و در عرش نگريستم. پنج شبح فوراني را در عرش هويدا ديدم. عرض كردم پروردگارا اين انوار با عظمت كيانند ؟ خطاب رسيد اينها اشرف مخلوقات اند. نقل از اصل سرياني : «اني لهويوه انا لبرين وارخ لا الشماي و لا ال ارعا و لا الپردس و لا الكهين و لا الشمش و لا السعر». اگر اينها نبودند من ترا نمي آفريدم نه آسمان و زمين و نه بهشت و جهنم و نه آفتاب و ماه را. عرض كردم نام اينها چيست ؟ خطاب رسيد بساق عرش بنگر چون نگريستم اين پنج نام مبارك نوشته بود : پارقليط (محمد) ايليا (علي) طيطه (فاطمه) شپّر (حسن) شپير (حسين) و نيز نوشته بود : هليلوه لت اَلَه شوق مني (محمد) انوي داله. اي مخلوقات من تسبيح كنيد مرا كه نيست خدائي غير از من و محمد فرستاده من است.

در جاي ديگر در جزو وصاياي مسيح به شمعون پطروس اينگونه آمده است : اي عيسي , بني اسرائيل را بگو كه او را تصديق نموده , به وي ايمان آورند. عرض كردم : يا اَلَه مني لي اَه ؟ مري اَلَه يا يشوع محمد نوي داله لكلّه عالم طووا عاله من نبي و طووا لشمعيان دقلو بختتو را با و برونو حتجا اشتمه و اسرا شني بار ديوخ بت شادرني.

پروردگارا كيست آن بزرگوار ؟ فرمود خدا , اي عيسي او محمد فرستاده خداست براي تمام جهان. خوشا بحال اين پيمبر و آنانكه بگفته اش گوش فرا دادند. ششصد و ده سال پس از تو او را برسالت مبعوث خواهم كرد. جمله «لكلّه عالم‌» براي تمام جهان , جهاني بودن حضرت محمد را مي رساند.

همينطور چنين بشارتي در تكوين ۱۷ آيه ۲۰ بدان تصريح فرموده است : «و ليشمعيل شمعتيخا هينه برختي اوتو و هيفرتي اوتو و هيربتي اتو بمئه مئه شنيم عاسار نسيئيم و نتتيو لغوي غادل». اي ابراهيم دعاي ترا در حق اسماعيل شنيدم اينك او را بركت داده بارور گردانيده بمقام ارجمند خواهيم رسانيد. بوسيله محمد و دوازده امام از نسل وي او را امت برگزيده خواهم نمود. در انجيل برنابا فصل ۵۵ كه تمام آياتش ۳۸ آيه است در آيه ۲۰ بنام حضرت تصريح كرده فرمايد : اي خليل من محمد. در آيه ۳۸ راجع به جامعيت قرآن فرمايد : و پس از آنكه چنين سخن كند خدا عطا كند رسول خود را كتابي كه در آن نامه هاي همه برگزيدگان خداي نوشته باشد. در آيه ۱۶ فصل ۱۴ يوحنا راجع به ابديت فارقليط مي فرمايد : وافا بت طالبن من بيي وحين پارقليط بت يبل لوخون پئس عمو خون هل ابد. و من از پدر خواهم خواست و او فارقليط ديگري بشما (مردم جهان) خواهد داد كه تا ابد با شما خواهد ماند.

يكي ديگر از كتب وحياني كه از تحريف كمتري برخوردار است كتاب وحي كودك است كه در ابتدا كمتر مورد توجه بود وقتي علماي يهود آنرا نامفهوم خوانده و از دسترسي عوام دور مي ساختند ولي با توجه به پيشگوئيهاي اين كتاب كه بوقوع پيوسته به وحياني بودن آن پي مي بريم. اين كتاب آياتي طبق حروف الفباي ابجد دارد كه تعدادي از آنها بشارت دين آخرين است :

حرف اول: «آتيا امتا مزع برياتا عابدا هدمتا بيد بن امتا». پس از اين بيايد امت و گروهي كه جهان را متزلزل سازند و بدست پسر كنيزك خرابيها و خاموشيها پديد آيد. امت نامبرده طبق آيات بعد , امت اسلامند و پسر كنيزك بزرگ رهبر آسماني از دودمان حضرت اسماعيل فرزند هاجر و كنيز ساره مي باشد. خرابيهايي كه اتفاق مي افتد خراب كردن قلعه هاي يهود مثل خيبر و ساير مكانهايي است كه از او سرپيچي كردند.

در آيات بعد خصوصياتي از شخص موعود و كارهاي او را ذكر مي كند تا اينكه در حرف ميم مي فرمايد : «محمد كايا اما بايا ديطمع هو يا و يهي كليليا». محمد بزرگ و مقتدر , درخت برازنده , خواهش كرده شده و مورد غلبه و آرزومندي , فرونشاننده , نابود كننده آنچه بوده و اوست جمله و كل , وي تاج است , باري است بردوش. سه جمله آخر ترجمه هايي است از كلمه كليليا كه توسط مفسرين يهود منقول است.

حرف نون : «نهرا كد مطا ولات قص متيعبد قطاطاه و هواه خسف دالطا» روشن كند چون برسد و بنشاند در زمين و بنشان قيامت برساند و جنگ كننده باشد و باشد از سفال و از گل بر آمده باشد. تفصيل اين آيه چنين است كه چوي شمع فروزان محمدي ظهور كند جهان بشريت را روشن كند و نهال سعادت و هدايت را در زمين بنشاند. دينش خاتم اديان و تا انقراض جهان بر بشريت حكومت كند. مردي سلحشور و دلير است كه با ياغيان بستيز و جمله آخر را گروهي مفسرين يهود چنين تفسير كرده اند كه : آن حضرت از ميان اعراب برخيزد. حتي اين كتاب مقدس درباره معجره خارق العاده پيامبر اسلام شق القمر نيز بشارت داده است.

حرف صاد : «صهيراء شاها و سباه و عرق بها و ها شاطا و شامعا». درنگ نمود ماه و از ميان دو پاره شد و اطاعت نمود آنحضرت را و بهم پيوسته اين معجزه در كتب ديگر نيز بشاراتي دارد. همجنين در كتاب وحي كودك اشاره اي به برازنده ترين شاگرد مكتب حضرت ختمي مرتبت مي نمايد كه شايسته هر گونه كمال و سزاوار امامت و خلافت بلافصل آنحضرت گشته و بنيان كاخ رفيع اسلام را مستحكم مي فرمايد.

حرف فاء : «قاما كودوا لاريا كريدا و وميت ندا دييصمح جريدا». ستاره ها يا برجها به طويله كشيده شدند و برويد كسي كه سزاوار هر گونه كمال است و استوار كند بنيان را. همين بس كه پيامبر اسلام به نقل شيعه و سني فرمود : يوم غدير خم افضل اعياد امتي. و همچنين : من كنت مولاه فهذا علي مولاه.

مجموعه اين آيات و آيات ديگر كتب آسماني كه نام حضرت و يا نشانه هاي ايشان را ذكر كرده اند بلا استثناء اعتراف به ابديت , جامعيت و خاتميت آنحضرت دارند و ايمان انبياء خود را از قبل به او و بشارت ظهور او را تصريح دارند. (پاورقي: توضيح بيشتر اين آيات در كتاب بشارات عهدين آمده است و محققين مراجعه خواهند كرد.) در آيه ۸۱ آل عمران هم ميثاق انبياء سلف نسبت به رسول آخرين از قبل گرفته شده و آنان نيز بشارت ظهور او را به ملت و امت خويش داده اند كه او از همه انبياء و مخلوقات و ملائكه افضل است. مدعي معاصر اين آيه را چنين توجيه مي كند و مي گويد :

در آيه ۸و۷ سوره احزاب آمده است : «و اذ أخذنا من النبيين و منك و من نوح و ابراهيم و موسي و عيسي ابن مريم و أخذنا ميثاقهم غليظا ليسئل الصادقين عن صدقهم و أعد للكافرين عذابا أليما‌» وقتي كه گرفتيم ما از نبيين ميثاقيرا و از تو و از نوح و ابراهيم و موسي و عيسي و از ايشان ميثاقي غليظ گرفتيم براي اينكه بپرسيم از صادقين از صداقتشان و براي كافران عذاب اليمي است. چون در اين آيه از پيامبر اسلام نيز بمانند ديگر انبياء اخذ ميثاق شده است لذا در آيه ۸۱ آل عمران از او براي رسول آينده اخذ ميثاق شده است.

پاسخ اينكه اولاً آيه ۸۱ آل عمران بهيچ وجه شامل پيامبر نيست زيرا موضوع دو آيه جداي از يكديگر بوده و موضوع گرفتن ميثاقي از انبياء قبل است براي ايمان و نصرت به رسول آينده كه از همه آنها برتر است و تنها شخصيت برجسته كه از همه افضل است شخص حضرت رسول هستند و آيا از حضرتش براي خودش اخذ ميثاق شده است و يا رسول بعدي از حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) بالاتر است كه ايشان به او ايمان بياورند؟؟ بنابراين اخذ ميثاق در آيه ۸۱ اصلاً شامل حضرت محمد نيست زيرا موضوع اخذ ميثاق و دليل در دو آيه متفاوت است. در آيه احزاب دليل اخذ ميثاق پرسيدن از صادقين درباره صداقت آنهاست. يسئل الصادقين عن صدقهم. لكن در آيه ۸۱ آل عمران دليل اخذ ميثاق ايمان آوردن و نصرت به رسول آينده است «لتومنن به و لتنصرنه‌» . آن ميثاقي است با خدا كه راستگو و راستكردار باشند و اين ميثاقي است با خدا كه به اشرف مخلوقات ايمان آورند. ايندو قرارداد جداگانه با موضوع متفاوت و هدف مجزا مي باشد و تنها كسي كه علاقه دارد ايندو را بهم ربط دهد به موضوع اخذ ميثاق توجه نمي كند. ثانياً در آيه آل عمران «و منك‌» ندارد تا پيامبر اسلام را نيز در بر گيرد لكن در آيه احزاب با كلمه «و منك‌» به ايشان تصريح دارد